اصل دوم

  • ^_^ khakestari
  • دوشنبه ۲۹ دی ۹۹
  • ۱۷:۵۸
  • ۱۱ نظر

حسرت های خاموش در دل، مثل شمع های خاموشی که در دل سقاخانه های قدیم جا خوش کردند، نشونی از بزرگسالیست!!!

 

+دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی/ در فکر سوی دیگری! آوخ چه آونگی!

اصل اول

  • ^_^ khakestari
  • چهارشنبه ۲۴ دی ۹۹
  • ۰۰:۳۵
  • ۷ نظر

هرچقدر هم که خسته و ناامید باشی اما حق نداری که ساکن بمونی! سکون، خمودگی میاره.

حتی شده در حد همون قدم مورچه ایی که توی بازی بچگی میرفتی، جلو برو.

+سرمشق جدید:

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند، یک صفحه نوشته شود!!!

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

  • ^_^ khakestari
  • شنبه ۲۹ آذر ۹۹
  • ۲۳:۳۵
  • ۲۵ نظر

نمیدونم چرا دل کندن از اینجا خیلی سخت تر از حد تصورم بود.

شاید بخاطر قالب قشنگی هست که غمی برام درست کرد، هرچند هنوزم از یهویی رفتنش حرص میخورم.

شاید بخاطر تک تک پیام ها و محبت های شماست که به اینجا اعتبار و اصالت بخشیده!

آره دقیقا خودش هست....اصالت خاکستری به وجود شما و دوستی هاست، برای همین نمیتونم از اینجا دل بکنم و هرجایی که برم برام بی روح هست.

+بمونید برام دوستانِ جان :*

زندگی شاید همین باشد...

  • ^_^ khakestari
  • شنبه ۱۵ آذر ۹۹
  • ۲۱:۲۹
  • ۵ نظر

گم شدن توی هزارتوی روزگار مثل گم شدن زمون بچگی هامون نیست! زمون بچگی ها وقتی که زرق و برق بازار هوش از سرمون میپروند، دستمون شل میشد و چادر مامان رها میشد از دست، یک وقتی به خودمون می اومدیم که میدیدم دوره شدیم با غریبه ها، اونوقت بود که اون زرق و برق ها پشیزی ارزش برامون نداشت، رنگ میباخت، دل دل میکردیم برای همون عطر آشنای چادر مادر و حاشیه امن، هق هق گریه ها نفسمون رو میبرد اما ته دلمون مطمئن بودیم که مامان خودش رو به ما میرسونه.

اما حالا داستان گم شدن ما زمین تا آسمون توفیر میکنه با بچگی هامون، الان دیگه باید از آینه بپرسیم نام نجات دهنده امون رو! آره اینجوری یکم داستان سخت و ناجوانمردانه ست!

کسی قرار نیست نقشه راهت رو بده که مبادا توی کوچه پس کوچه های زندگی گم بشی! درواقع هیچ نقشه ی راهی درکار نیست و همین جاست که هنر خوب زندگی کردن اهمیت پیدا میکنه.

اگر یک وقتی یک جایی حس کردیم گم شدیم توی هزاتوی روزگار، آواره شدیم توی کوچه پس کوچه های زندگی و یا معنای زندگی از یادمون رفته، فقط کافیه که برگردیم به نشونه های زندگی...

این روزها نشونه های زندگی من وجود ماه بانو هست با تموم غرغرهای مادرانه اش، شنیدن آواز افتخاری که با چهچه های قناری مخلوط میشه از اتاق بابا، تماس تصویری با یکی یه دونه و صدا زدن اسمم با همون زبون بچگانه اش و...

 

+زندگی برای هرکدوم از ما معناهای متفاوتی داره اما فقط این رو میدونم که به قول شاملو، زندگی سخت ساده است و پیچیده نیز هم...

پیامبر زندگی

  • ^_^ khakestari
  • پنجشنبه ۱۰ مهر ۹۹
  • ۱۴:۵۲
  • ۱۲ نظر

وجود نازنینت در حکم یک غنیمت جنگیست، غنیمتی که بعد از یک جدال سخت و نابرابر بدست اورده باشم، همینقدر گران بها و با اهمیت!

در این روزهایی که به هر دست آویزی چنگ میزنم تا کمی، فقط کمی، زندگی ام رنگ زندگی به خود بگیرد!

در این روزهایی که دوست دارم زندگی را لب طاقچه بگذارم و خودم را در یک خلا بی پایان رها کنم، دیدن بارها و بارها عکس و فیلم های تو یادآورِ زندگیست!

تو همان انگیزه ایی هستی که نخواهم آتشِ زیر خاکستر زندگی ام خاموش شود!

تو پیکِ شادی بخش زندگی من هستی که نویدِ روزهای خوش را میدهد! روزی خوش که بالاخره تو را در آغوش بفشارم!

میدانی عزیزِ من، شاید در آینده برایت قابل باور نباشد که تو ناجی این روزهای گسِ من بودی! وجود پاک تو مرا به این دنیا و زندگی امیدوار میکند و همین شاید رسالت این مقطع از زندگی توست!

 

+خدا را بارها شکر میکنم برای داشتنِ یکی به دونه :)

شبونه ۲

  • ^_^ khakestari
  • جمعه ۱۴ شهریور ۹۹
  • ۰۰:۲۰

آخدا گفته بودم ماها طفلکی هستیم، حالا اینم اضافه میکنم که بی پناه ترین هستیم.

ماها انقدر قوی نیستیم که اسماعیل زندگیمون رو قربانی کنیم و خم به ابرومون نیاد.

ماها انقدر قوی نیستیم که برادر و پناهمون رو بدیم آخرش هم سربلند بگیم  اللهم تقبل منا هذا قلیل القربان.

ماها رو با کمترین ها بسنج، ماها طفلکی تر و ضعیف تر از این حرفا هستیم. البته اگر بخوام درست تر بگم، ماها انقدر از زمونه خوردیم که به تو که میرسیم میشیم همون بچه نازک نارنجی که انتظار کمترین تندی هم نداره!

ماها نهایت توانمون این هست که آخرِ هر نشدن یک برچسب قسمت نبود یا حکمت این بود، بچسبونیم و با بغضی که توی گلو چنبره زده به زندگیمون برسیم، دلخوش باشیم به جباریت و رحمانیتت، دلخوش باشیم که ته این قصه خودت هستی که زخم هامون رو مرهم میگذاری.

 

مسافری از نیستی به هستی!

  • ^_^ khakestari
  • دوشنبه ۱۰ شهریور ۹۹
  • ۲۳:۳۹
  • ۲۳ نظر

نمیدونم روز تولد هم برای شما انقدر مهم هست یا نه اما برای من از هر مناسبت دیگه ای مهم تر هست! مهم تر از شب یلدا و شب عید حتی!!

سال های سال مصر بودم که روز تولدم رو خاص برگزار کنم!  انتظار بیجایی بود که توی بلبشوی خونه، کسی حواسش به خواهشِ ناگفته دلِ ته تغاری باشه.

رسمِ هرساله ام این بود که آهنگِ تولدت مبارک از استاد نوری رو پلی کنم و سعی کنم با انجام حرکات موزون و ریتمیک اون صدای مزخرفِ ناراضی ته وجودم رو خفه کنم، به خودم تفهیم کنم که چه خوب شد به این دنیا اومدم!

بعد از چندسال دست کشیدم از این رسم مسخره و روز تولدم رو مثل باقی روزها به شب وصل میکنم، درعوض با لبخندی ساختگی جوابِ تبریک ها رو میدم.

 جواب دادن به تبریک های تولد، مصیبت عظماییست که روز تولد رو دوست نداشتنی میکنه. متنفرم از کسی که هیچ نقطه اشتراک و پیوست عاطفی ندارم، پیام تبریک دریافت کنم! شاید بهتر باشه که بگم ، متنفرم از دریافت پیام های مصلحتی و جواب هایی از جنس معذوریت!

امسال که هدیه غمی به من شد این قالب و هدر زیبا، هدیه بقچه کتاب فاضل جانِ نظری و  پست احساساتی که شونصد بار خوندمش، هدیه زیبا و ستاره مبلغ قابل توجهی که برای روز مبادای رویایی کارساز هست، هدیه ماهی عجین شده با هنر و عشقی که شکل داد به پارچه ی گل گلی و قربون صدقه های ماه بانو با چاشنی آغوش و بوسه.

همه این ها باعث میشه امروز لبخند از ته دلی سنجاق کنم به لب هام و سرخوش با آهنگی که بقچه پلی میکنه یواشکی دور از چشم بابا توی آشپزخونه قر بدم و ماه بانو با لبخند و اخم بد و بیراه نثارمون که محرم هست اما دلش طاقت نیاره و کشیک بده که مبادا بابا یهو از راه برسه.

 

+لازمه بگم که تبریک های نچسب و دوست نداشتنی از سمتِ آدم های دنیای واقعیست؟

از لطف، محبت و تبریک دوستان ممنونم :)

قاب دلخواه خانه ی ما

  • ^_^ khakestari
  • جمعه ۷ شهریور ۹۹
  • ۱۲:۴۴
  • ۱۳ نظر

این چند روز اخیر به لطف پویش بلاگردون با عنوانِ قاب دلخواه خانه ی من، دقیق تر به خونه نگاه کردم. تصمیم گیری برای یک فریم از خونه خیلی سخت بود، شاید اگر موقعیت دیگه ای بود و طبق معمول با ماه بانو و بابا روز رو به شب میرسوندیم و مشغول روزمرگی بودیم، راحت تر قاب دلخواه رو پیدا میکردم اما توی این بازه زمانی قاب دلخواه من منحصر به اشیا نمیشه!

قاب دلخواه من جایی هست که روح زندگی جریان داره!

قاب دلخواه من سفره های عریض و طویلی هست که هر روز توی خونه پهن میشه!

قاب دلخواه من یخچالی هست که باید به سختی خوراکی ها رو توش جا داد و دیگه جا نداره، سینک پر از ظرف های نشسته، جا کفشی پر از کفش و خونه ی شلوغی هست که جا به جای اون ردی از حضور دخترها رو نشون میده!

قاب دلخواه من همین صفحه نمایشگر گوشی هست! نه برای وابستگی به دنیای مدرن و جادویی مجازی، فقط و فقط برای اینکه این صفحه من رو به عزیزانی که دور هستند نزدیک میکنه.

قاب دلخواه من صفحه نمایشگر گوشی هست که بارها و بارها عکس ها و فیلم های یکی یه دونه رو به من نشون داده!

 

قاب دلخواه من متغیر هست و وابسته به حضور عزیزانم! هرجایی که رد و نشونی از اون ها به چشم بیاد!

 

+این چند خط صرفا به حرمتِ محبت دوستانی که من رو دعوت کردند، نوشته شده و با قوانین و هدف پویش مطابقت نداره :)

++ممنون از بقچه عزیزم، تسنیم جان و وارانِ مهربون که من رو دعوت کرده بودند.

+++امیدوارم قاب دلخواه زندگیتون با حضورِ قشنگِ عزیزانتون، چشم نوازتر بشه :)

شبونه ۱

  • ^_^ khakestari
  • پنجشنبه ۶ شهریور ۹۹
  • ۰۱:۴۶
  • ۹ نظر

آخدا ماها خیلی طفلکی هستیم! تو که میدونی گاهی انقدر شکننده و ضعیف میشیم که با یک موج جدید از اتفاقات هرچی رشته کرده بودیم پنبه میشه و کلاف زندگی از دستمون در میره! اینجور موقع ها یک نوری بفرست لطفا! نگذار توی تاریکی دور خودمون بچرخیم و سررشته زندگیمون بدتر گره بخوره! تو پیدامون کن!

خونه ما قصه داره

  • ^_^ khakestari
  • چهارشنبه ۵ شهریور ۹۹
  • ۱۳:۴۸
  • ۱۳ نظر

برعکس اکثر اوقات که از شلوغی خسته و بیزار میشم، شلوغی این روزهای خونه رو دوست دارم.

پچ پچ های آخرشبی با بقچه و ماهی عجیب میچسبه، هزاری هم که ماه بانو تذکر بده که صداتون بلند نشه باز هم حریف خنده های ما نمیشه.

ماه بانو هم انرژی گرفته، حتی دسپختش هم تغییر کرده و خوشمزه تر شده! انگاری که عشق به دخترها  رو به ذره ذره مواد غذایی منتقل میکنه.

بابا هم عجیب منعطف شده و خبری از غرغرهاش نیست، فقط همین رو بگم که بیس چاری کولر خونه روشن هست و اصلا چیزی نمیگه :))

این روزها زندگی توی خونه ما در جریان هست، از اون دلمردگی خبری نیست.

+همیشه باید یک حسرت گوشه دلم غمبرک بزنه و این روزها بیشتر اذیت میشم از اینکه پراکنده هستیم و جمعمون جمع نمیشه...امیدوارم بزودی جمع ما هیچ غائبی به خودش نبینه.

++عنوان وام گرفته از اهنگ مرجان فرساد...