نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

هذیون نوشت30

ناامید نیستم اما خسته ام

دلم یک خواب طولانی میخواد و چند روز تعطیلی که بدون دغدغه سپری کنم اما شایدم نه،میدونم کجای کار لنگ میزنه.

من ادمِ انتظار نیستم و این چشم انتظاری یکم باعث شده روحم فرسوده بشه.اینکه مدام یک موضوع ته ذهنت جاخوش کرده باشه و سعی کنی نادیده بگیری یا به خودت هی دلداری بدی و سعی کنی مثبت نگر باشی،انرژی زیادی میبره.

این روزها خیلی لبخند میزنم اما یادم نیست کی واقعا از ته دل قهقهه زدم!!!

دلم خنده واقعی میخواد.


+برای اولین بار زبانکده این ترم افتادم و اصلا به کتف چپم هم نیست و حتی هنوز برای ثبت نام ترم جدید اقدام نکردم.این خونسردی و بیخیالی از من بعید بود و خودمم متعجبم.

++از هفته دیگه امتحانات دانشگاه هم شروع میشه و هنوز نخوندم اما برا این بگی نگی استرس دارم.

۲۶ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۷ ۰ نظر
^_^ khakestari

دنیای این روزهای من

این روزها یکی از دوست داشتنی ترین صحنه ها برام دیدار دنیاست،دختر کوچولوی سه ساله ای که به محض دیدنم دستاش رو باز میکنه و منتظر میشه تا بغلش کنم،اگر بغلش نکنم میاد دستاش رو حلقه میکنه دور پاهام یا انقدر از جلوم رد میشه و لبخند میزنه تا دلم براش ضعف بره و بغلش کنم.
البته که منم دوست دارم بغلش کنم اما ازاون روزی که بغلش کردم و بوسیدمش،با بیست جفت چشم منتظر روبرو شدم و تذکر معاونمون که خاکستری اینجا در برخورد با بچه ها هیچ گونه تبعیضی نداریم و من مجبور شدم بیست تا دختر و پسر رو ببوسم و در آخر کاملا تونستم با عروس و دامادهای قدیم که برای خوشامدگویی به مهمان ها روبوسی میکردند،همزادپنداری کنم :))
آره خلاصه،از اون روز بود که کمتر سعی میکنم دنیا رو بغل کنم و ببوسم یا اینکه میبرمش توی اتاق بازی و اونجا حسابی لوسش میکنم و نازش رو میخرم.
این روزها دنیایی که دستاش رو حلقه میکنه دور گردنم و "دوستت دارم" رو هجی میکنه،عاشقم.
۲۴ آذر ۹۷ ، ۲۳:۴۷ ۲ نظر
^_^ khakestari

حس های بیات شده

دیدی یک وقتایی به خودت وعده یک موقعیتی رو میدی و روزشماری میکنی تا بهش برسی اما وقتی بهش رسیدی میبینی که نـــــــــه اصلا مطابق تصوراتت نیست! اون چیزی که میخواستی نیست! اون لحظه مثل بادکنکی میشی که با یک سوزن میزنن بهش و بادش خالی میشه!

ننوشتن توی وبلاگ هم همینجوریه!

وقتی که میری توی پیله و دور خودت تار میتنی،موقعیت ها و حس هایی پیش میاد که دوست داری ثبت بشه اما دست و دلت به نوشتن نمیره،به خودت وعده روزهای بعد رو میدی،روزهای بعدی که حالت خوب میشه و از پیله تنهایی میای بیرون و مینویسی تموم اون نوشتنی ها رو،اما بعد ذهنت یاری نمیکنه آخه پر شده از هزاران واژه و حس های مختلف ،ناتوان از انتقال و بیان...


پ.ن: ای کاش هیچ وقت رسیدن هامون بیات نشه!

۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۲:۵۷ ۵ نظر
^_^ khakestari

چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست/صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم

چند روز هست که دست به کیبورد میشم و پیش نویسی به پیش نویس ها اضافه میشه.
بعد از رقص انگشت هام  روی کیبورد " آخرش که چی" پررنگی توی ذهنم نقش میبنده و شما معاف میشید از خوندن خزعبلات من.
حرفام رو نگفته، قورت میدم.
وقتی کلاف سردرگم حرفام رو میگیرم میرسم به بغضی که انگار بیخ گلوم رو چسبیده!
بغضی که دلیلی براش ندارم!

۱۶ آذر ۹۷ ، ۰۲:۰۱ ۱۵ نظر
^_^ khakestari

دل قوی دار

دلیل برای مزخرف بودن زندگی همین بس که یسری مسائلی که نقش خیلی پررنگی در زندگی دارند،در حیطه اختیارات ما نیست.
باید صبر کرد و سپرد به دست تقدیر و کائنات....

+مثل آتیش زیر خاکستر روشن شده،امید رو میگم،امیدی در دلم روشن شده.
++این روزها ورد زبونم شده " یا مسبب الاسباب"



۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۷:۰۰ ۷ نظر
^_^ khakestari

گویی همه خوابند،کسی را به کسی نیست

کم پیش میاد که آهنگ های پیشنهادی به سلیقه همه جور در بیاد.

عاشق این اهنگ شدم بخاطر شعر غنی که داره،شاعر هوشنگ ابتهاج هست و خب حرفی نمیمونه دیگه :)
 
 

دریافت
 
 

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

+نارنجی رنگ ها رو بیشتر عاشقم :)

۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۴:۲۵ ۱۵ نظر
^_^ khakestari

همه ی فرزندان من :)

_بهش میگم بیا بریم بهت دستمال کاغذی بدم بینیت رو پاک کنی،میگه نه میکشمش بالا خوب میشه :| قیافه ام مچاله شد و "چقدر چندش هستی" خاصی توی چشمام موج میزد.

تجربه ثابت کرده بچه هایی که لجباز هستند و والدین بی قیدی دارند نسبت به تمیزی و بهداشت بی اهمیت هستند.

مورد داشتیم بعد از آموزش مسواک زدن و توضیح دادن شیوه صحیح،اومده میگه به بابام گفتم خانوم مربی گفته باید روزی سه بار مسواک بزنی،بابا گفته این ها همش الکیه اگر حوصله داشتی فقط شب به شب مسواک بزنی کافیه.


_یکی از پسرها بیش فعال هست و یکم لکنت داره، تا منو میبینه فریاد میزنه اَدیدَم (عزیزم) و مثل چسب بهم میچسبه :))

چند روز پیش بهم میگه تو همونی هستی که من میخوام عشقم بیا بغلم :|

دهه نودی ها دیگه از همون طفولیت وارد حیطه رل زدن میشن گویا :))


_به والدین یسری سربرگ های مخصوص به پیش دبستانی رو دادیم تا اگر کسی جز خودشون بخواد بیاد دنبال بچه ها،والدین توی یکی از اون سربرگ ها رضایت خودشون و نسبت اون فرد رو بنویسند و امضا کنند.

یک دختر خانومی اومد دنبال مریم،نسبت رو که ازش پرسیدم گفت زن داداشش هستم :)) یک نگاهی به مریم کردم که فسقلی از حالا در نقش خواهر شوهر هست و چقدر راحت میتونه خواهرشوهرش رو گول بزنه :)) مثلا برای خواهر شوهرت استیکر و پازل بخری تا باهات خوب باشه.

۰۷ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۴ ۱۱ نظر
^_^ khakestari

ششمین سالِ نبودنش

تا حالا شده وقتی دارید چیپس میخورید دوست داشته باشید بزنید زیر گریه و ضجه بزنید؟!

امشب وقتی که با "میم" چرت و پرت میگفتیم و داشتیم خودمون رو با چیپسِ پنیری خفه میکردیم و اصرار داشتیم تظاهر کنیم که اصلا هیچ اتفاقی نیوفتاده و چقدر همه چیز خوبه چشمم افتاد به عکس توی طاقچه که ربان مشکی یک گوشه اش خودنمایی میکرد،دوست داشتم دقیقا مثل شیش سال پیش ضجه بزنم.

شیش سال پیش دقیقا چنین شبی که آمبولانس اومده بود تا منتقلش کنه دارالرحمه،داشتم ضجه میزدم.

شیش سال پیش من سیاه پوش یکی از عزیزانم شدم.

شیش سال پیش قبل از اینکه بره، "میم" رو سپرد به من....خواست همیشه کنارش باشم.

شیش سال پیش قبل از اینکه بره،به سختی و با کپسول اکسیژن نفس میکشید، دستاش رو گرفته بودم،برام حرف میزد و من فقط اشک میریختم.

شیش سال پیش قبل از اینکه خونه نشین بشه،همیشه به محض شنیدنِ صدای ماشینش در خونه رو باز میکردم و قبل از اینکه بره بالا،کلی به حرف میگرفتمش.

سال ها قبل از اینکه بره همیشه برای کاردستی های مدرسه آویزونش میشدم که برام درست کنه.

سال ها قبل از اینکه بره همیشه با "میم" میبردمون زبانکده و همیشه تنقلاتمون رو به راه بود.

سال ها قبل از اینکه بره اون یک ماهی که پام شکسته بود از ماشین تا داخل کلاس منو بغل میکرد و میبرد.

سال ها قبل از اینکه بره، از مدرسه تا خونه رو پرحرفی میکردم و اصرار داشتم سیر تا پیاز اتفاقات رو براش تعریف کنم.

سال ها قبل از اینکه بره همیشه پای ثابت بود برای دیدن انیمیشن های جدید.

سال ها قبل از اینکه بره همیشه پای ثابت پارک رفتن ما دخترا بود.

.

.

.

سال هاست نبودنش تبدیل به یک حفره توی قلبم شده.

+امروز صبح نزدیک بود تصادف کنم از دیدنِ کسی که شبیهش بود،خیلی شبیه بود،انقدری شبیه بود که وسط رد شدن از خیابون مکث کردم و فقط چشم شدم.حس کردم زمان ایستاد و من بودم و اون...

۰۵ آذر ۹۷ ، ۲۳:۲۲ ۱۴ نظر
^_^ khakestari

قسم

قسم به وقتی که به هدفت فکر میکنی و قلبت تندتر میتپه.

قسم به وقتی که ناامید نکردن کسی که بهت اعتماد داره تبدیل به بزرگترین محرک میشه.

قسم به وقتی که با تصور محقق شدنش،وجودت لبریز از خوشی میشه.


+اگر خسته شدم و خواستم گوشه های ذهنم دلایلی برای انصراف سَرهم کنم،این سه خط باشه برای تداعی کردنِ حسی که موقع تصمیم گیری داشتم .

۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۵ ۹ نظر
^_^ khakestari

نتیجه میده :)

گاهی وقتی توی شرایط سخت دست و پا میزنی از جایی که انتظارش رو نداری راهکاری بهت میرسه :)

صبح این پست از وبلاگ آقای مربع رو خوندم و به طور شگفت انگیزی انگار این پست اختصاصی برای من نوشته شده بود!!!


+بنظرم میتونه یکی از جواب های پستwhat's your idea  باشه.

۲۸ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۶ ۱ نظر
^_^ khakestari