نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

وقت هایی که راه گُم میکنم و مثل مسافری گمشده سر از ناکجاآباد درمیارم.

وقت هایی که کم میارم و حس میکنم تنهایی زورم نمیرسه.

وقت هایی که دوست دارم خدا رو حس کنم، میشینم یک گوشه و دعای جوشن رو زمزمه میکنم.

با خوندن هر فرازِ جوشن تموم خستگی ها و غم ها راهِ خروجشون رو از چشم هام پیدا میکنند!

تموم وجودم گوش میشه و فراز به فراز جوشن مرهم.


+آدم نباید خودش را گم کند
نباید بگذارد الکی الکی بزرگ شود
باید یک چیزی باشد
اسمی،حرفی،راهی
بالاخره باید یک چیزی باشد
که آدم به آن اعتقاد داشته باشد
چیزی که بغضش را دور و رو آن بترکاند
حرفش را پیش او ببرد
سفره دلش را برای او باز کند
آدم،تنها تنها مگر چقدر میتواند دوام بیاورد؟!

"ناشناس"


۲۸ مهر ۹۷ ، ۰۰:۱۴
^_^ khakestari

این روزهای فشرده رو دوست دارم،روزهایی که تا سرم رو میذارم روی بالشت بیهوش میشم،روزهایی که انقدر سرپا هستم و راه میرم که اخرشب کف پاهام درد داره،روزهایی که مجبورم برای دقیقه به دقیقه وقتم برنامه بریزم،باوجود تموم خستگی ها اما حس زنده بودن و جریان داشتن دارم.

دیروز بعد از مهد،کلاس داشتم و چون هنوز وقت داشتم ترجیح دادم پیاده برم و این منظره دلبرترین منظره این روزهام شد،انقدر کیفور شدم از دیدنش که دوست داشتم به هر زوجی ازکنارم رد میشد بگم وایسید تا ازتون عکس دونفره بگیرم،وایسید و این لحظه رو زندگی کنید،شتاب نکنید!


+اینجا با ابر حرف زدم :)

۱۱ نظر ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۰:۱۳
^_^ khakestari

سلام دوستان

ممنون میشم تجربیاتتون برای برنامه ریزی های بلندمدت و کوتاه مدت بگید.

در واقع کدوم از اصول برنامه ریزی براتون کاربرد داشته و عملی شده و کدوم در حد همون تئوری و حرفای انگیزشی باقی مونده.


+روزانه هام خیلی فشرده شده و باید یک برنامه ریزی اصولی داشته باشم تا بتونم به تمام فعالیت ها برسم و هدف هام رو عملی کنم.

++یکی از دوستان قرار بود درباره اصول برنامه ریزی توضیحاتی بده که گویا فراموش کرده :) مورد غضب همایونی قرار نخواهد گرفت و میگذاریم به پای مشغله های زیاد.

۱۱ نظر ۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۰:۱۸
^_^ khakestari

دوسال یک پنج تومنی توی کیفم گذاشته بودم بعنوان برکت، بخاطر ذهنیتم بود یا همون پول ،هیچ وقت کیفم خالی نشده بود.

خواهرم که اومد کیف پولم رو دادم بهش،امروز که داشتم چک میکردم دیدم کیفم خالی خالی هست.احتمالادقت نکرده به تاریخ و مناسبتی که روی پول نوشته بودم و با پول های خودش قاطی شده و خرج کرده.

خیلی سعی کردم خودم کنترل کنم تا زنگ نزنم و جیغ جیغ نکنم بابت خرج کردن اون پول خاص.

هیچ جایگزینی براش توی ذهنم نمیاد...همه حس خوبم محو شده.



۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۲
^_^ khakestari

چند شب پیش خواب "میم" رو دیدم،توی خواب با گریه سرش فریاد میکشیدم و تموم دلخوری هام رو آوار کردم روی سرش،اونم خیلی پشیمون بود و عذرخواهی میکرد اخرش هم من بخشیدم و به خوشی برگشتیم به دوران اوج دوستیمون!!!!

انقدر برام واقعی بود که فرداش میخواستم بهش پیام بدم و هماهنگ کنم ببینمش که با خوندن آخرین پیام هایی که بینمون رد و بدل شده بود فهمیدم که ای دل غافل اون اتفاق خواب بوده.

شدیدا دلتنگش شدم اما نمیخواستم قبولش کنم،یجورایی حس رنجش و دلتنگی باهم ترکیب شده.

قبلا گفته بودم که میترسم از احساساتم،امیدوارم بتونم هندلش کنم و احمقانه پیشقدم نشم.

یکی از بزرگترین رنجش هام اینه که به طرفة العینی من رو، دوستیمون رو گذاشت کنار و اصلا یکبار پشت سرش رو نگاه نکرد تا ببینه داره چی رو با پول تاخت میزنه.


+چطور آدم ها میتونند انقدر راحت بگذرن؟من نمیتونم حتی از ساعت قدیمی ام بگذرم و ساعت جدیدی که هدیه گرفتم رو استفاده کنم!

۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۱:۳۶
^_^ khakestari

گاهی در بیان و بروز احساساتم مثل یک بچه پنج ساله عمل میکنم!

امروز انقدر برام تلخ و مزخرف هست که از صبح فقط اخم کردم و درحد نیاز صحبت میکنم،اینجور وقتا دور بودن از همه خیلی خوبه،ای کاش یک خلوتگاه داشتم،ای کاش میشد امروز رو هیچ کاری نکنم و برم یک گوشه خودم رو گُم و گور کنم.

گاهی ناتوان میشم در ترجمه احساساتم!

دوست دارم تا اخرین لحظه کنارش باشم،دوست ندارم رفتنش رو ببینم!

دوست دارم خودم رو سرگرم کنم تا سریع تر زمان بگذره،دوست ندارم برم مهد و کلاس تا مجبور به حفظ ظاهر نباشم!

تنها چیزی که مطمئن هستم میخوام، سریع گذشتنِ این روز لعنتی هست!

وقتی که رفت مریض شدم و در عرض یک هفته دو کیلو وزن کم کردم.

اولین بار که اومد با تمام دلتنگی ها اصلا دوست نداشتم ببینمش!شاکی بودم که حالا که رفتن رو انتخاب کرده،حق نداره بیاد و با اومدنش آتش زیر خاکستر رو شعله ور کنه و بره!


+عنوان برگرفته از متن اهنگِ "اخرین رویا" علی جانِ زندوکیلی

۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۳۴
^_^ khakestari
جشنِ روزِ جهانی کودک درحالی تموم شد که از سرم بخار بلند میشد و خونسردی اولیه صبح رو نداشتم.
امروز صبح مثل باقی روزها سعی کردم با بچه ها ارتباط چشمی،کلامی و فیزیکی برقرار کنم.
 نتیجه این شد که یکی از تخس ترین دخترها باهام دوست شد و حرف شنوی داشت،تبدیل به عشقِ امیررضا شدم و چپ و راست می اومد توی بغلم،توی چشمِ بچه های شکوفه ها(رنج سنی 3 تا 5)خیلی خوشگل و مهربون بودم و توی پارک مثل جوجه پشت سرم می اومدن و فامیلیم رو یاد گرفتند :)
 همیشه محبت جواب میده آماااااا نه برای همه،برسام مثال نقض این تئوری شد :|
بعد از دوبار سنگ زدن توی کمرم(واقعا سنگ بوداااا نه حتی سنگ ریزه)،یکبار تلاشِ ناکام برای چوب بازی و کتک زدن بچه ها،دوبار ناک اوت کردن یکی از پسرها دیگه صبرم لبریز شد و وقتی از من فاصله گرفت و رفت نزدیک جوب آب دیگه برسام جون و گل پسر و عزیزم رفت کنار و فقط با جیغِ فرابنفش صداش زدم و کشون کشون از جوب دورش کردم و اصلا توجهی به نگاه سکته ای طور یک آقایی که احتمالا برای تمدد اعصاب اومده بود پارک نکردم.
هیچ سر رشته ای توی روانشناسی کودک ندارم اما مطمئنم رفتارهای برسام از طیف نرمال و طبیعی خارج هست،ای کاش خانواده اش تجدیدنظری کنند توی اصول تربیتی و رفتاری تا تبعات جدی تری در اینده گریبان گیرشون نشده.

+بعد از تموم شدن اولین اردو بچه ها،توصیه یکی از مربی ها توی ذهنم تداعی میشد "خیلی به بچه ها محبت نکن تا بتونی کنترلشون کنی" اما حقیقتا دلم نمیاد که جدی باشم در مقابل بچه ها :|
۱۸ نظر ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۷:۳۷
^_^ khakestari
وقتی کاملا قید هیئت رفتن رو میزنی تا یکبار دیگه "میم" رو نبینی اما محرم دل دل میکنی برای مراسم ویژه ای که شب حضرت علی اصغر دارند،میزنی توی سرِ دلت و بهش بها نمیدی.
یکی از دوستان مشترک بعد از مدتی پیام میده که بچه های هیئت برات آبِ تربت از مراسم علی اصغر نگه داشتند و دادن به من،یکبار بیا خونمون تا بهت بدم،اما باز نمیری تا نخوای آمار بدی و یجورایی به "میم" وصل بشی.
امشب خیلی اتفاقی دوست مشترک رو مبینی و اون امانتی رو یادش باشه اما تو فراموش کرده باشی.
روزی که انتظارش رو نداری،جایی که انتظارش رو نداری، آبِ تربت مراسم رو بدست برسونن.

همین نشونه های کوچیک رو برای خودت تفسیر میکنی که یعنی هنوز حواسشون به تو و دلت هست :)
مگه میشه دلت از خوشی غنج نره؟


۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۴
^_^ khakestari
حالا که کم کم دارم به روز خداحافظی نزدیک میشم،قلبم فشرده میشه.
اون شوق دیدار رنگ باخته!
دیدارها تازه شده،دلتنگی رفع شد اما دوست دارم بودنش همیشگی باشه،بودنی که توی تک تک روزها تکثیر بشه!
امشب که قدم میزدیم،خیره شدم به دست هایی که معلوم نیست دوباره کی بهم گره بخوره!
نمیتونم بگم خواهر که همیشه برام مادرانه هاش رو خرج کرده.جزو معدود ادم های دنیایِ خالی من هست که با اطمینان و صد در صد میتونم بگم تا آخر دنیا باهامه.
وقتایی که استپ میکنم،زمین میخورم اولین نفری هست که شتابان میاد سمتم.
این روزهای آخرِ کنارِ هم بودن یک شیرینی و تلخی خاص داره،دل دل میکنم برای لحظه خداحافظی.
لحظه ای که توی بغلش گریه میکنم و اونم با بغض میگه من نصف قلبم رو اینجا میذارم و میرم.

+همون خواهری که وقتی کوچیک بودم مامان صداش میکردم.
++همیشه خدا رو بابت داشتن خواهرای خوب شکر میکنم اما این خواهرم برام یک چیز دیگست :) خدا حفظش کنه برام.

۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۶
^_^ khakestari

وقتی تنها میری یکی از شهرستان های نزدیک برای کار اداری و مسئول مربوطه فقط بخاطر قبول نکردن راهکار پیشنهادیش سرت داد میزنه اما همچنان موضع خودت رو حفظ میکنی حتی اگه صدات بلرزه و دلت بشکنه سعی میکنی متقاعدش کنی که راه اول بهتر از راه دوم هست و در نهایت یکی از کارمندها به دادت میرسه و کمی همکاری میکنه.

٢٥ کیلومتر رو باز باید توی راه باشی تا برگردی شهر،توی راه به خودت اجازه میدی بابت خرد شدن غرورت غصه بخوری، دلت میلرزه از تنها بودنت و ای کاش ردیف میکنی که بابا باهات می اومد اما به خودت نهیب میزنی که مگه بچه شدی؟ مستقل بودن که خیلی عالیه و این اولین بار نبوده.

هندزفری میذاری توی گوشت و هرچی اهنگ بالا و پایین میکنی همچنان بغضت جا خشک کرده

اما وقتی به دلت می افته که زیارت آل یاسین گوش کنی با همون سلام اولش بغضت محو میشه و دل شکسته ات رو میبری پیش کسی که باید.....


+امروز دقیقا چهارده ساعت بیرون بودم،این حجم از فعالیت توی دو سال اخیر سابقه نداشته.

۱۱ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
^_^ khakestari