واقعا گاهی چقدر آدم ها میتونند تاثیر گذار باشند،حتی گاهی لازم نیست حتما همصحبت بشی باهاشون.
توی اتوبوس یک خانومی پشت سر ما نشسته بود که داشت تلفنی با همسرش دعوا میکرد :| واژه ها و کلماتی میگفت که خیلی حالم گرفته شد،آخه وقتی حرمت و احترام بین دونفر از بین بره،اینا چجوری میخوان باهم زندگی کنن و روزگار بگذرونن؟
بعد با کسی که همراهش بود شروع که مثلا درد و دل کردن که آره از وقتی بچه دار شدیم اصلا عوض شده. همین که الان تلفن روی من قطع میکنه من یک زمانی خودم تلفن روش قطع میکردم.اصلا اگر برای دوباره بدنیا اومدن میشد حق انتخاب داشت،من میخواستم مرد بدنیا بیام. باید مرد باشی و همچین با حرف آدما رو مجبور کنی که بتونی خوب زندگی کنی.فقط هم با حرفاااا،باید بتونی زور بگی.

خیلی عصبی بود وگرنه بهش میگفتم خانوم بحث بچه دار شدن نیست،شما یک زمانی انقدر بد با این مرد رفتار کردی که الان رفتارهای همسرت شده آینه تمام نمای رفتارای گذشته ات،دقیقا از چی گله داری؟
ایده آل هاش مثال بارز دیکتاتوری و خودمحوری بود :|

جلوم هم یک دخترنوجوونی بود که معلولیت جسمی و ذهنی داشت.خودمم ذهنم درگیر مسائل خونه بود :| یعنی اگر میشد همون اول از اتوبوس پیاده میشدم.اتوبوس نبود که لامصب،سوهان روح بود.

+اومدم خونه سریع مسکن خوردم. این روزا زیاد سردرد میگیرم. معده درد هم که یکجورایی همیشه هست و باهم همزیستی میکنیم خلاصه.