دیروز و امروز آسمون ابری هست و بارونی :) خیلی حسِ خوبی داره.دیشب ساعت هشت بهم گفتش بیا بریم پیاده روی، منم گفتم گور بابای درس،بیا بریم زیر بارون :)

بعضیا خیلی باتعجب نگاه میکردن بهمون :| من نمیدونم اینکه یک دختر چادری با یک دختر معمولیِ بارونی پوش قدم بزنه زیر بارون و این وسط یک هندزفری دوتامون رو بهم وصل کرده باشه،چقدررررر عجیبه؟ بعضیا هم لبخند میزدن و میگذشتن. 

اما من یک راه دفاعی پیدا کردم :) اگر کسی  از روبرور می اومد و بهمون زل میزد منم توی چشماش نگاه میکردم تا از رو بره :))

هرچقدر هم که باهم اختلاف پیدا کنیم باز هم دوستمه...رفیقِ روزهای خوشی و ناخوشی همدیگه بودیم،برای همین همه دلخوری هام رو دیشب زیر بارون شستم و پلی لیست گوشیش رو گوش دادیم باهم :)

 گاهی فکر میکنم این رابطه ما گزیر ناپذیر هست.از وقتی دست ِچپ و راستمون رو شناختیم کنار هم بودیم.دوستی به قدمت همه روزای عمرمون...

خلاصه اینکه گاهی بعضی از دیوونه بازی ها خیلی آدم رو شارژ میکنه :) دو ساعت پیاده روی زیر بارون انقدر خوب بود که امروز از ساعت هفت شروع کردم به درس خوندن :)


+وای باران، باران 

شیشه ی پنجره را باران شست

از دلِ من اما 

چه کسی نقشِ تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفسِ سرد اتاقم دلتنگ

میپرد مرغِ نگاهم تا دور

وای باران، باران 

پرمرغان نگاهم را شست...


حمید مصدق