استادِ این ترم خیلی دوست داشتنی و باحاله :) عاشقِ خوراکی هم هست.از حالا توی ذهنم برنامه ریختم ،هروقت رفتم یزد براش شیرینی های یزدی سوغات بیارم که ذوق کنه :))
یکی از بچه ها میخواست اسنپ بگیره،استاد گوشیش رو داد بهش که خودش از رو نقشه مسیر رو پیدا کنه.
گویا خودِ راننده کنسل میکنه :| دوستِ خجالتی من مونده بود ی لنگه پا دمِ درِ موسسه.
کشون کشون بردمش دمِ در اتاق استادا که بچه یکبار دیگه به استاد بگو برات اسنپ بگیره.استاد هم در یک اقدام باحال طوری گوشیش رو داد بهمون گفت خودتون اسنپ رو بگیرید،من دارم میرم سر کلاس،کارتون تموم شد،گوشیم رو بیارید بهم بدید!!!! تعجب کرده بودم از این حجم از اعتماد و راحت بودنش :)
عاقا باز من کنارِ دوستم موندم وخبری از راننده نشد :| هی دوستمم میگفت برو،تو دیرت میشه.اما خب ته نامردی بود تنها ولش کنم برم.
خلاصه رفتم توی حیاط موسسه دیدم ی دختری نشسته،سعی کردم قیافه و صدام رو مظلوم کنم و بهش گفتم شما اسنپ دارید روی گوشیتون؟ همین که گفت آره
باز دوستم رو کشون کشون بردم که بیا اینم اسنپ،ادرس خونتون رو بزن.
یعنی این دختر انقدر خجالتی بود که ولش میکردم حتما علف زیر پاش سبز میشد اونجا :|
بنده خدا بعدش بهم پیام داده که خیلی ممنون این همه بامن بودی و معطل شدی.

+نتیجه اخلاقی ماجرا اینه که وقتی یکجایی گیر کردید،کمی پررو باشید و خجالت رو بذارید کنار.
++اگر هم استاد شدید در آینده از این استادای باحال و دوست داشتنی بشید لطفا.
مرسی اه