دیشب تا ساعت سه بیدار بودم و با بدبختی خوابم برد.کلا این چندوقت ساعت خواب و بیداریم بدجور بهم ریخته.

خواب آشفته ای دیدم اما بین تموم قسمتاش یک قسمت پررنگ یاد مونده.

توی خوابم دلم براش تنگ شده بود و با یک دسته گل رفته بودم دیدنش :|

اون منو میبینه ولی به روی خودش نمیاره و منو نادیده میگیره،منم انگار این فیلم های آبکی صدا و سیما،بغض میکنم و دسته گل رو همونجا ول میکنم و میرم :|

اون نادم و پشیمون میشه و بعدش هی فرت و فرت زنگ میزنه و پیام میده،منم این وسط براش خودمو میگیرم و جوابش رو نمیدم.....روم به دیوار با این خواب دیدنم :| 

 پناه میبرم به خدا از خودم و این خواب ها که معلوم نیست قسمتِ ناخوداگاه ذهنم توش چی میگذره....آدم قحطی بود که من دلم برا اون تنگ بشه....اصلا با یادآوریش انقدر ذهنم بهم ریخته که پتانسیل اینو دارم که سرم رو بکوبم به دیوار.