میشه گفت من آدمِ سخت گیری هستم.
گاهی مدت ها توی یک اتفاق دست و پا میزنم و از زاویه های مختلف بهش فکر میکنم.آدم ها هم همینطور...خیلی سخت میتونم کسی رو فراموش کنم،نکته بغرنج ماجرا اینجاست که خیلی سخت تر میتونم حرفا و اتفاقاتِ مربوط به یک آدم رو از یاد ببرم.البته گاهی هم استثنا هست.چطور میشه پنج سال بودن با یک گروه و آدم هایی که جزو اولین های زندگی من بودند و نقش موثری داشتند رو فراموش کنم؟خب این برمیگرده به اون نقشِ محافظت کننده ی ذهنم...خاطراتِ مربوط به آدم هایی که اذیت شدم رو خیلی محو میکنه،گاهی اوقات میترسم که آلزایمر گرفته باشم :)

از عصر تاحالا این فکر داره توی ذهنم وول میخوره که بهش پیام بدم.بعدش به این نتیجه میرسم که نه، این حرفا رو ترجیح میدم که حضوری مطرح کنم اما خب خیلی صورتِ خوشی نداره که بگم فلانی بیا من میخوام ببینمت و حرفایی که در نظر خودم خیییییلی مهم هستن رو بگم و خب برای اون پشیزی هم ارزش نداشته باشه.مثلا بیاد و زُل بزنم توی چشاش و از یکسال و نیم پیش که اولین برخوردمون بود بگم و بگم و بگم تا الان که یکسالِ ندیدمش و تهش بگم ببخشید که من بارها تو رو توی ذهنم قضاوت کردم؟
گاهی توی ذهنم خاکستری تیره میشدی؟
گاهی تبرئه میشدی و متمایل به سفید بودی؟
و تموم حرفام رو مثل همیشه تند تند بگم و بعدش یک نفسِ راحت بکشم از اینکه شاید به یکسالِ دلخوری و کدورت یک طرفه پایان دادم.البته که به احتمالِ زیاد این دلخوری یک طرفه و از جانب من بوده فقط...نه اینکه بخوام نسبت به حرفا و رفتارای خودم اطمینان داشته باشم نه، فقط یجورایی به این مطمئنم که اون مثل ِ من گیر نکرده توی اتفاقات...شایدم انقدر سمن داره که این یاسمن توش گمه...شاید بهتر باشه پیام بدم ولی خب این جرات رو ندارم.جرات اعتراف به اشتباه رو دارماااا.جرات اینکه بعدا چه فکر و برداشتی کنه رو ندارم.جرات روبرو شدن با این حقیقت که چیزی که من باهاش درگیر بودم و الان تونستم با مرور زمان و خب بیطرفانه نگاه کردن، تموم کنم برای اون خیلی وقته تموم شده باشه و خب مطرح کردنش اصلا جالب نیست.

+یکی از دیوونه بازی های ممکن اینه که لینک این مطلب رو براش بفرستم :)) جایی که سعی کردم تاحد امکان چراغ خاموش بمونم و هیچ کس از ادمای واقعی دنیای من  از وجود اینجا خبر ندارن :)