امروز از اون هیجان و خوشحالی دیروز خبری نبود و قسمتِ ایرادگیر و مامان بزرگی ذهنم هی از حرفام ایراد گرفت :|
یکی از عادت های بد من این هست که بعد از مکالمه با یکنفر،خودم رو جای اون میذارم و سعی میکنم واکنش و دیدگاهش رو نسبت به خودم بفهمم!!!!
الان فهمیدم که این یک عادت نیست بلکه یک نوع خودآزاری مزمن هستش :| من حرفم رو گفتم،تموم شده رفته،حالا من هی بشینم به این فکر کنم که اون چه فکری درباره من میکنه؟
سعی کردم یکم ریلکس بشم و بیخیال باشم و با خودم عهد بستم که این عادتِ مزخرف رو ترک کنم.

چون این مدت که مامان نبوده من اصلا خونه رو مرتب نکرده بودم، امروز بعد از ناهار درست کردن که نگم براتون با چه وضعی غذا درست کردم :)) معمولا این چندوقت بابا غذا حاضری و دم دستی میخورد. خداروشکر بابا اصلا اهلِ گیر دادن به غذا نیست و خب بقول قدیمی ها " کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا" منم از خداخواسته غذا درست نمیکردم.
خونه رو مرتب کردم،گردگیری و جاروی اساسی،بعدش هم بدو بدو سفره هفت سین انداختم که برای اولین بار در عمرم بود :| چقدرم سخت بود...اصولا همیشه انقدر خونمون شلوغ بوده که یکی این امر خطیر رو بعهده بگیره.
بعدش هم سریع دوش گرفتم و همه لباسا رو انداختم توی لباسشویی...در اخرین لحظات سال،لباسشویی ما داشت لباس میشست :) حساس بودم که هیچ ظرف و لباس کثیفی نمونده باشه.
دقیقا من ساعت هفت عصر همه کارا رو تموم کرده بودم و نشستم کنارِ سفره....بابا هم لطف کرده بود و تلوزیون رو گذاشته بود شبکه قرآن :| دوست داشتم بزنم توی سرِ خودم....ارتباط مستقیم حرم امام رضا بود و مداحی بود :| قربون امام رضا برم ولی اخه دیگهههه لحظه سال تحویل هم اشک بریزم من؟

یکی از رسم های قدیم گویا اینه که لحظه سال تحویل اگر شیر برنج درست کرده باشی و روی گاز قل قل کنه برات خیر و برکت داره :)) بابایی عصر خودش شیربرنج درست کرد.البته که من نخوردم.از شیر متنفرم.

+سال خوبی داشته باشید :) الهی که همیشه حالِ دلتون خوش باشه.