امروز غروب وقتی که کلید انداختم توی در و وارد خونه شدم،باوجود سردرد بدی که داشتم همچین لبخند زدم که سی و دوتا دندونم رو میشد دید :)
خونه پُر بود از بوی عطر بهارنارنج...داخل رفتم و دیدم بعععله این یک روز و نیمی که نبودم بابایی شاهکار کرده :)
یک عالمه بهارنارنج چیده بود و گذاشته بود توی چندتا سینی که خشک بشن.خونه هم معطر شده.
فردا هم مامان اینا میان و خونمون حسابی شلوغ میشه :)
الان هم رفتم سراغ فریزر و اخرین بسته از اندوخته زمستونیم رو برداشتم و دارم میخورم (هرسال تابستون چندکیلویی البالو رو میشورم و بسته بندی میکنم توی فریزر تا یخ ببنده و واقعا خوشمزه میشه)

+در یک تصمیم یهویی میخوام از این به بعد لحظاتی که حس خوبی دارم و خوشحالم رو بنویسم و همشون رو توی یک پوشه جدید جمع کنم تا وقتایی که ناراحتم و شادی راه دلم رو گُم کرده،بیام و بخونم تا یادم بیاد که دلخوشی ها کم نیست :) بلد بشم دوباره از چیزای کوچیک و معمولی لذت ببرم.