اکثرا  برای روزِ پدر پست گذاشتن و این وسط من هیچ،من نگاه :))
خب حسِ خاصی نسبت به این روز نداشتم.
رابطه من و بابا هیچ وقت صمیمی نبوده.همیشه بین ما دیوار نامرئی از جنسِ فاصله نسل ها و سنت بوده.
شما که غریبه نیستید اما گاهی که پیج های اینستاگرام رو میدیدم که اگر دختری خیلی از باباش پست گذاشته بود،خودم رو دلداری میدادم که اینا همش شوآف هست.
همیشه دوست داشتم با، بابایی راحت باشم.اما نشد و این رابطه هیچ وقت ترمیم نشد.
اما امروز که بابا ناراحت بود و اشکش رو دیدم،داشتم میمردم...ما هیچ وقت رابطه خاصی نداشتیم اما همین که بابا گریه کرد،هرکدوممون یک گوشه کِز کرده بودیم و اشک میریختیم.
امروز فهمیدم جونمون به جون هم وصله...حتی اگر هیچ وقت رابطمون مثل بقیه رابطه های پدر و دختری صمیمی نباشه و یک پای رابطه لَنگ بزنه،بازم با دیدنِ ناراحتی بابام میمیرم.