چهارده روز از سالِ جدید میگذره و برخلاف سال های قبل امسال بهم خوش گذشت :)

البته که این چهارده روز همه چیز سرجاش نبود و میشه گفت از شلوغی و اتفاقات جورواجور مثلِ آش شلم شوروا بود.

درست روزِ پدر من صبح از شدت دل درد بیدار شدم و تا ظهر انقدر حالم بد بود که راضی بشم برم درمونگاه و  دکتر هم عین... سرش رو انداخت پایین و فقط دارو نوشت،تهش هم وقتی ازش پرسیدم گفت که مشکل گوارشی پیدا کردی :| دوتا آمپول اولِ سالی رو نوش جان کردم.

فرداش هم درعین مریض بودن و دردهای مقطعی که هی میگرفت و ول میکرد،با حالِ نزار راهی باغ شدیم تا دوازدهم رو بدر کنیم :| البته که اگر دموکراسی رعایت میشد من ترجیح میدادم بمونم خونه،اصلا خاطره جالبی از سیزده بدر نداشتم، آخرین باری که رفتم سال های قبل وقتی که پیش دانشگاهی بودم، البته که لازم به ذکر اون دفعه هم با زوووور رفتم و اخر شب هم لنگون لنگون برگشتم و فرداش پام توی گچ بود :|

با امید به اینکه امروز سیزدهم نیست و دوازدهم هست راهی شدم و درکل میتونم بگم خوش گذشت :) یکی از لحظاتی که دلخوشی محض بود،شب بود و همه داشتن داخل میزدن و میرقصیدن که من و خواهرزادم خودمون رو پَتو پیچ کرده بودیم و روی تاب نشسته بودیم و داشتیم پلی لیست منو گوش میکردم.پنجره هم دقیقا کنارمون بود و شلنگ تخته انداختن بقیه رو نگاه میکردیم :))

سیزدهم بعدازظهر هم خواهرام راهی شدند و رفتند، من موندم و خونه ی ترکیده و نگاهی پوکر فیس طوری...

امروز برای من حکمِ روزِ استراحت بعد از اون همه شلوغی و مهمونی های فشرده و کار کردن داشت.به اون قسمتِ ایده ال گرا و ایرادگیر ذهنم هم یک خفه شو نثار کردم و به خودم حق دادم که یک روز برای خودم باشم و کتاب بخونم و لذت ببرم :)