میدونستم یکی از بچه ها فوت کرده،اصلا همون روزِ اول سال خبرش بهم رسید.برای مراسم و خاکسپاری نرفتم،نه اینکه عید و حالم برام مهم تر باشه نه،فقط من باهاش صمیمی نبودم و به واسطه فاصله سنی که داشتیم در حد سلام و علیک بود.گفتم حالا من برم بقیه میگن این برا چی اومده؟

عوضش همون روز به نیتش سوره یس خوندم.

مراسمِ امشب هیئت به نیتش بود و عکسش رو زده بودند و خانواده اش هم بودند...خیلی خیلی بد بود.

همین که وارد حسینه شدیم تموم برخوردها و صحبت هایی که داشتیم تداعی شد.همه گریه میکردند...نمیدونم مهلت مرگ من کی باشه،اما میدونم که خیلی خیلی کار دارم که انجام ندادم.اگر بخوام یک لیست بنویسم از تجربه ها و کارایی که دوست دارم انجام بدم، مطمئنا طولانی میشه.

همیشه گفتم که من دوست دارم حداقل تا هشتاد سالگی عمر کنم...آدمیزاد خیلی جالبه، با وجود سختی ها و ناملایمت های زندگی باز هم آرزوهای دور و دراز داره و دوست داره بیشتر توی این دنیا باشه.