دیشب خیلی بی قرار بودم و حالم بد بود.ساعت یازده خسته خسته بودم اما از شدت سردرد میگرنی نمیتونستم بخوابم.قرص خوردم و سردردم خیلی بهتر بود اما خیلی پریشون بودم و نمیدونستم دلیل این دلِ بی قرار چیه.گفتم شاید برای خواهرام اتفاقی افتاده و صبح بهشون زنگ میزنم.

صبح که بیدار شدم ناخودآگاه این فراز از دعای کمیل رو میخوندم " اللهم اغفر لی الذنوب التی...."

با یکی از خواهرام صحبت کردم و فهمیدم برای یکیشون اتفاقی افتاده و بی قراریم بی علت نبوده اما فاجعه اصلی هنوز مونده بود.مامان از دکتر اومد و خب نتیجه آزمایش ها اصلا خوب نبوده.البته که خداروشکر بین بد و بدتر و بدترین این اتفاق بد هست و به موقع متوجه شدیم.

توی زندگیم مامانم خط قرمز منه...مامانم سه سال مداوم مریض بوده و تا یکی از دردهاش خوب شده متوجه یک مریضی جدید شدیم...مامانم تاحالا پنج بار اتاق عمل رفته...نفس من بسته به نفس های مامانم...نفس ِ زندگی من این روزها رمق نداره...میشه خواهش کنم دعا کنید؟میشه عصر که میریم پیش این دکتر جدید یکمی خیالمون راحت بشه و بفهمیم مامانم زودی خوب میشه؟