این روزا بیشتر از هروقت دیگه ای دارم سعی میکنم که احساسات و روزانه هام رو هندل کنم.

نمیدونم چقدر خوب دارم از پَسش برمیام یا اینکه دارم گند میزنم و حواسم نیست!

این روزا دقیقا جایی وایسادم که نیاز به یک عملکرد خوب و بی نقص هست،درست مثل جایی که بقیه بودند و من عملکردِ ضعیفشون رو قضاوت کردم و زیر ذره بین بالا و پایین کردم.موقعیت ها متفاوت هست اما از نظر اینکه آخرِ قضیه میتونه یک تغییر بزرگ رو توی زندگی شخصی بوجود بیاره، شبیه هست.

خیلی صادقانه بگم که قبلا هم از این دوراهی های سرنوشت ساز داشتم،دوراهی هایی که انگار خدا میخواد عیار وجودیت رو بسنجه و فقط دستش رو میذاره زیر چونه اش و تماشات میکنه.گاهی فکر میکنم توی موقعیت های سخت، خدا دوست داره ببینه که اون بنده اش چطور مثل یک طفل نوپا قدم های لرزون رو برمیداه،یکمی نگاه کنه و ذوق کنه از اینکه داره درسش رو دُرست پَس میده و بعد دست هاش رو میذاره پُشت بنده اش رو یک قدم لرزونش میشه اندازه ده تا قدمِ مطمئن.

دوراهی های قبل رو از نظر خودم گند زدم :| اما الان میخوام که این دفعه رو دُرست قدم بردارم،میدونم سخته اما من قدم های لرزونم رو شروع میکنم تا بعدش گرمی دستِ خدا رو پُشتم حس کنم...