دیشب اینجا خیلی وحشتناک رعد و برق و باد و بارون می اومد،طوری که نصفه شب از صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم.

صبح اما شدت رعد و برق از شب هم بیشتر بود و یک نماز آیات هم افتاد روی دستمون :))

خوابالو طوری از اتاق اومدم بیرون و گفتم: معلوم نیست خدا دقیقا مشکلش چیه؟

بابایی با خنده گفت که : مِلکِش هست،همه چیز مال خداست،دوست داره...میتونه به چشم بهم زدنی همه چیز و همه کس رو ازبین ببره.

این حرف بابا خیلی بدیهی بود و همه میدونیم اما اینکه گاهی انقدر درگیر بازی های زندگی میشیم و زندگی رو جدی میگیرم و خودمون رو مُحق میدونیم که یادمون میره که مالک خداست،دربرار خدا ما هیچ هستیم.