امروز،روزِ من نبود.

از همون ظهر که یسری کنایه شنیدم و بعدش با توجیه شوخی کردن،ماست مالی کردند.مجبور شدم برای حفظ ظاهر و اینکه آره باور کردم،نهار رو باهاشون بخورم که درواقع کوفتم شد.کمتر از همیشه غذا خوردم و زود اومدم خونه.

عصر که رفتم درمونگاه و آمپول بزنم،تزریقات گیر داده که اول برو پیش پزشک عمومی تا آمپول ها رو تایید کنه.بهش میگم خانوم،دکتر متخصص این آمپول ها رو برای من نوشته و الان هفته چهارم هست که میخوام بزنم،اصلا آمپول خاصی نیست.آخرش مجبورم برم پیش پزشکِ الاغ، اونم میگه من که ننوشتم اینو تا تایید کنم. محضِ رضای خدا اصلا هم نگاه نکرد که ببینه آمپول ها چی هستند.این دفعه یکی دیگه از پرسنل تزریقات باهام میاد و باهم میریم پیشِ یک پزشک دیگه که بنده خدا میگه اینکه موردی نداره و براش تزریق کنید.

بعدش میرم حرم تا بلکه آروم بشم.از شانسِ من خیلی شلوغ هست و پُر از مسافر :|

میرم همون خلوتگاه همیشگی خودم که باز اون قسمت هم ردیف ردیف زن و بچه نشسته،اهمیتی نمیدم و هنذفری هام رو میذارم توی گوشم و مفاتیح بدست،مناجات حضرتِ امیر رو میخونم.توی اوجِ دعا و گریه، یهو یک دختر بچه اومده کنارم و دستش رو میذاره روی شونه ام،بهش شکلات میدم،میره شکلات رو میخوره و پوستش رو میاره بهم میده :)

حالم بهتر میشه که یک خبری رو میشنوم که باز میزنم زیر گریه،اشکام تمومی نداره...میام توی حیاط و کمی آب میزنم به صورتم و خوب میشم.


الان هم یک تماس تلفنی داشتم و آخرش با بغض و گریه تموم میشه....امروز، روزِ من نبود.