امروز تا وارد کلاس میشم (گویا توی گرما بیرون اومدن اثر خودش رو گذاشته)یکی از بچه ها سریع میگه الهی برات بمیرم،ایشالا روزه ات قبول باشه O_o از این حجم از دلسوزی خنده ام میگیره و انتظارش رو ندارم.یکی دیگه از بچه ها میگه تو برا من نماد صبر و استقامت هستی :)) خلاصه که این روزه بودن من سوژه میشه برای لودگی بچه ها،منم پا به پاشون میخندم و شوخی میکنم.

عصر بعد از کلاس،برای اینکه توی ترافیک نمونم،ترجیح میدم یک مسیری رو پیاده برم،برای کوتاه شدن راهم از توی یک پارک میان بر میزنم که ای کاش نمی رفتم،توی حاشیه یک پارک در مرکز شهر چه صحنه هایی که رقم نمیخوره، دوتا دختر و پسر کنار هم نشستن و گرم صحبت کردن هستند و باهم سیگار میکشند، اونورتر چندتا پسر جوون گرم صحبت کردن هستند که یک جمله میگه و توی جمله کلی فحش رکیک هست،کمی جلوتر چندتا پسر جمع شدند و یک آقایی بهشون مواد میده، انقدر ضایع هست که منی که هیچی حالیم نیست هم متوجه میشم اون سیگار و بسته های رد و بدل شده، عادی نیست.کمی جلوتر هم خیلی عادی نشستند سیگار میکشند و آب میخورند.


حتما با خوندن پاراگراف بالای شونه بالا میندازید میگید ای بابا داری زیادی مته به خشخاش میذاری....دقیقا درد همینجاست که این صحنه ها برامون عادی شده و خیلی راحت ازکنارشون گذر میکنیم.ما که نبودیم و ندیدم قدیم ها رو اما این کارها یک زمانی توی این مملکت قبح داشته و تابو بوده.از این میترسم که درآینده برای بچه های ما وضع چجوری خواهد بود؟

این ها که صحنه های عادی یک شهر هستند، خدا به داد اون فسادها و اتفاقات پنهانِ زیر پوست شهر برسه.از تصورش هم گریه ام میگیره.انقدر امروز عصر مستاصل شده بودم که فقط میگفتم الهم عجل لولیک الفرج...