چند وقتی هست که از دوستانِ قدیمی دوری میکنم.

بزرگترین علتش هم موقعیت من و موقعیت اون هاست.

راستش اولین سوالی که دوست های قدیمی میپرسند اینه که ارشد میخونی؟کار میکنی؟کلا در چه حالی؟

و خب جواب من برای همه این سوالات نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه هست.

قسمتِ نفس گیر ماجرا و سختش اینه که اصرار میکنند تا دلیل این نـــــــــه رو بدونند و خب اصلا برای من خوشایند نیست که بشینم در مقابل دوست هایی که مثل قبل رفیقِ گرمابه و گلستان نیستیم، از انتخاب اشتباه و ناکامی هام بگم.

اعتراف به اشتباه و شکست در مقابل کسی که برام غریبه شده اصلا خوشایند نیست.


چرا هیچ وقت از حالِ دل طرف مقابل نمیپرسیم؟

درعوض با یسری خط کش و معیارهای مسخره می افتیم به جونش تا بفهمیمم موفق هست یا نه؟

اساسا تعریف "موفق بودن" چیه؟این تعریف توی چندتا مدرکِ کاغذی خلاصه میشه یا اینکه فراتر هست و ابعاد مختلفی داره؟

اصلا منکرِ اهمیت تحصیلات نمیشم،چرا که علم اندوزی در نگرش و شکل گیری شخصیت میتونه تاثیر مثبتی داشته باشه.


همه ی این آسمون و ریسمون ها برای این بود که اگر زمان زیادی از صحبت کردنتون با یک دوست قدیمی میگذره،همون اول مثل این کارآگاه ها توی زندگیش کنکاش نکنید.....عامیانه تر این میشه که  " دماغتون رو از زندگی دیگران بکشید بیرون"