چقدر این روزها دوست دارم میشد افطاری دعوت میشدیم و دورهمی داشتیم،هرچند که الان در بی حوصله ترین حالت روحی بسر میبرم، اما دوست دارم با خاله ها و دختر خاله ها خونه مامان بزرگ جمع بشیم اما حیف که کسی حوصله نداره و اون محبت قدیم نیست.

قدیم هایی که ماها بچه بودیم و دلمون خوش بود....از این سر تا اون سر خونه مامان بزرگم سفره پهن میشد،انقدر شلوغ بودیم که جا برای شب خوابیدن کم میاوردیم و ما نوه ها توی حیاط میخوابیدیم...حیاطی که درخت گردو داشت و شهریور هر سال سر سهمیه گردو باهم دعوا داشتیم...حیاطی که جوب آب از توش رد میشد و استخر ما بچه ها بود...جوب آبی که سال هاست خشک شده.


اگر شما هنوز جمعتون جمع هست و دلاتون پیش هم هست، خداروشکر کنید :)