از خبر خیلی خوشحال نشدم.نمیدونم بخاطر فاصله ی مکانی که داریم و یا شایدم بخاطر دلخوری اخیر هست.

شایدم احساساتم یخ زده،شایدم فکر کردن به آینده باعث خوشحالی زیاد نمیشه.آینده ای که من توی لحظات حساس زندگیت و شادی و غم ها کنارت نیستم.

میترسم از آینده....

میترسم از روزی که فکرها و عقایدمون خیلی باهم فرق کنه و تو نتونی منو درک کنی و من فقط برات یک اسم باشم.

میترسم از آینده ای که به لطف دنیای غریب مجازی تصویر و صدای منو داشته باشی فقط،نهایت چندسالی یکبار از نزدیک ببینمت.

تصور بودنت باعث میشه  دلم غنج بره عزیزِ دل اما میترسم که درآینده منو دوست نداشته باشی.


 این عادلانه نیست که سهم من از بودنت ختم بشه به عکس ها و فیلم هات...عادلانه نیست که نتونم تو رو بغل کنم تا بوی تو منو یادِ بهشت خدا بندازه....عادلانه نیست که نتونم با تک تک رفتارهام بهت نشون بدم که چقدر عزیز و خواستنی هست.