خدا میدونه که وقتی بهم زنگ زد و گفت باید بیایی برای نذری چقدر خجالت کشیدم....وقتی که گفت تو پاک هستی و انقدر دستت خوب بوده و برکت داشته که میخوام مثل دفعه های قبل خودت برنج ها رو مخلوط کنی....کلمه "پاک" توی ذهنم اکو میشد و بدتر باعث بغضم میشد...


+وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

هرچند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا



++آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند