این سیزده هم اینجا طلسم شده :| تاحالا دوتا پست نوشتم و بعدش پاک کردم.پُر از حرف هستم و خودسانسوری میکنم.همه چیز رو که نمیشه گفت،به هرحال اون خصلت خوب شایدم مضحک از مادران بهمون منتقل شده و خواه ناخواه همیشه سعی میکنیم " آبروداری " کنیم.گاهی اوقات خوبه و گاهی هم نه....البته میدونی اونجایی که تو فکر میکنی درک میشی و شروع میکنی به حرف زدن اما بعدش با یک نگاه عاقل اندر سفیه و نظرات کارشناسی روبرو میشی خب معلومه که به ذهنت میرسه همون خصلت قدیمی رو سفت بچسبی،بهتره. "احساس سوختن به نماشا نمی شود"

گاهی هم بقول مادربزرگم " ازت ارزون میخرن و بهت گرون میفروشن" اینجاست که باید گفت " و آدم اگر دلش بگیرد،دردش را به کدام پنجره بگوید،که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود؟"


بیشتر از هر زمان دیگه ای نیاز به تغییر دارم...تغییری بزرگ.

دفترچه انتخاب رشته پارسال رو نگاه میکنم،ظرفیت پذیرش رشته ای که میخوام توی دانشگاه شهرمون 35 نفر هست.به خدا میگم خدایا میشه منم جزو اون 35 نفر باشم؟خدایا اگه نشه میدونی چه افتضاحی بار میاد.میمیرم خدایا....ناخواگاه ذهنم فلش بک میزنه به پارسال بعد از اعلام نتایج،تا یک هفته گریه کردم اما خب بعدش مجبور شدم که خودم رو جمع و جور کنم و دوباره سرپا وایسم،یاد گرفتم که زمان و زندگی برای هیچ کس صبر نمیکنه و تو با هر درد و خستگی، ناگزیری که خودت رو باهاش هماهنگ کنی.

این دفعه خیلی دلم روشنه اما میدونم اگر نشه، دنیا به آخر نمیرسه.خاصیت آدمیزاد همینه، از دل بدترین ها بیرون بیاد و شروع کنه به ساختن.