دیشب داشتم تند تند دعا میکردم برای همه،دعاهام هم مثل پیرزن ها شده بود،خدایا یک بخت خوب نصیب فلانی وفلانی و فلانی  بشه،خدایا زمینه ازدواج همه جوون ها رو فراهم کن به خصوص فلانی،خدایا دامن فلانی سبز بشه و بچه دار بشه،خدایا شوهر فلانی اهل بشه و زندگیشون آروم بشه،خدایا همه مریض ها به خصوص فلانی خوب بشن،خدایا کنکوری ها و اون موقع تموم بچه های بیان و کسایی که میشناختم و اسم بردم و بعدش یک لحظه خودم از دعاهام خندم گرفت و شرمم شد.مسخره بود دعاهام...اصل کاری رو رها کرده بودم و فرع رو چسبیده بودم.

چرا ما این همه گرفتاری داریم؟چرا مثل ماهی که از آب دور افتاده بی قراریم و گاهی انگار داریم جون میدیم؟
فکر میکنم ما راه اصلی رو گم کردیم.وگرنه این همه بی قراری و مضطر بودن معنایی نداره وقتی که کافیه یادمون بیاد کسی رو داریم که پناهِ بی پناهان هست.چه پناهگاهی امن تر از خدا؟

خدایا برامون خودت رو  مقدر کن.خدایا روزی نیاد که یادِ تو توی دل هامون نباشه.خدایا دستمون رو بگیر و توی این راه سخت آخرالزمون خودت راهنما باش،کمک کن تموم اون بت هایی که توی دلمون هست رو بشکنیم،یادت توی دلمون خونه کنه، آخه میدونی چیه؟ وقتی یادت توی دلمون باشه دیگه دست کمک به سمت غیر دراز نمیکنیم، وقتی یادت توی لحظه لحظه ی زندگیمون جریان داشته باشه، گناه نمیکنیم.
مبادا که ایمانمون رو گره بزنیم به یک شخصِ خاص...خدایا کمک کن که هرچقدر هم ناراحتی اومد سراغمون، ذکر " الحمد للّه علی کل حال" از دل و زبونمون دور نشه.خدایا میشه انقدر نگاهمون قشنگ بشه و ایمان توی دلمون محکم باشه که به درک عاشورا و "ما رایت الا جمیلا" برسیم؟