گاهی وقتی که سنگاتو باخودت وا میکنی، بیشتر آشفته میشی، آخه بیشتر به عمق فاجعه پی میبری.

گاهی میترسم از خودم،وقتی که میبینم چقدر ناخودآگاه تعارض و تناقض دارم.وحشتناک هست.پس کی میخوام این تناقض ها رو برطرف کنم؟اصلا چجوری؟

وقتی هیــــــــــــچ پیشرفتی نداشتم نسبت به شب های قدر پارسال،وقتی که میدونم اون to do  لیست من محض رضای خدا یک تیک سبز نداره،وقتی میبینم که درست مثل یک برکه راکد هستم،با چه امید و رویی باز امشب برم در خونه ی خدا،باز بگم من اومدم اما این من همون منِ قدیمی نخ نما هست؟

ذهنم فلش بک میزنه به شب قدر بیست و یکم وقتی یکی از دوستام ناامید شده بود و من داشتم هلش میدادم،میگفت دلم به دعا نیست وقتی میدونم این توبه من چند روز دیگه شکسته میشه، وقتی میدونم انقدر بدم و من اون لحظه جوگیرانه داشتم بهش انرژی مثبت میدادم،دقیقا اون حرفا رو باید برم جلوی آینه برا خودم تکرار کنم. 


خودم جان اصلا همه این مراسم ها بهانه هست،خدا همه این ها رو بهانه کرده که تو بری سمتش،خدا فقط منتظره تو صداش بزنی که جوابت رو بده جانم، اصلا خود خدا میدونه گاهی که این توبه ها به مویی بند هست، بقول سعدی جان " من اول روز دانستم که این عهد که بامن میکنی محکم نباشد" اما تو باید اون شیرینی و شوق به گناه رو توی دلت از بین ببری، تو باید به اون بن بست و انزجار برسی...مگه یادت رفته خدای حنان ، وهاب، ودود، تواب رو...مگه اون فراز 22 جوشن کبیر رو یادت رفته؟یا من لم یواخذ بالجریره،یا من لم یهتک الستر....

اگه حتی ته دلت هم بدونی رو سیاه ترین آدم هستی باز باید بری،باید بری خودت رو بندازی توی بغل خدا،بهش بگی من تنهایی زورم به خودم نمیرسه،پناه ببری به خدا از خودت...

خدا یعنی میشه که بتونم این تعارض و تناقض ها رو حل کنم؟

خدا یعنی میشه که روزی بتونم سرم رو بالا بگیرم و بگم من محب و شیعه علی (ع) هستم،بدون اینکه ته دلم به خودم سرکوفت بزنم که شیعه یعنی پیرو،تو چقدر پیرو بودی؟

خدایا من مضطرتر از همیشه دارم این پا و اون پا میکنم که بیام سمتت....