یکی یکی متن های چالش جام جهانی چشم هایت رو میخونم و باعث میشه لبخندم پررنگ تر بشه.
چه خوب که کسی منو به این چالش دعوت نکرد،از کدوم چشم ها می نوشتم؟از کدوم دنیا و حس ها مینوشتم که هیچ وقت دنیای من مثل دنیای دخترها رنگی رنگی و پر از تصورات عاشقانه نبوده.
روزگار من درست مثل نمودار سینوسی بوده، انقدر بالا و پایین داشته که مجال رویابافی های دخترانه هم نداشتم.
اما بین تموم این سخنرانی ها و تز ها درست یادم میاد به چشم هاش!!!!!!!!!

اولین بار که نگاهمون بهم گره خورد،هیچ حس خاصی نداشتم،مجذوب نشدم و فقط اون لکه قرمز رنگ رو دیدم و برام جالب بود که چطور تاحالا متوجه نشدم،البته که عجیب نبود،من هیچ وقت ادم زل زدن نیستم.

چندماه بعد، درست وقتی که حس میکردم این آدم ،آدمِ امنی هست و از اون حالت تدافعی خارج شده بودم، یک موضوعی رو تعریف میکردم و خب تعریف کردن من با آدم هایی که کمی به من نزدیک هستند دیدنیست،تند تند و با حرکات دست و هیجان تعریف میکنم،وسط تعریف کردن سرم رو آوردم بالا و دیدم دستش رو زده زیر چونه اش و با لبخندی که عضو جدایی ناپذیر صورتش بود و حالا غلیظ تر شده و چشمانی که برق میزد ،کاملا داشت به حرف های من گوش میداد.
اونجا من مجذوبش شدم.
مجذوب نگاهی که با شوق داشت به حرف های من گوش میداد و برق داشت،قسم میخورم که برق داشت!

+برای شخصی که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت به ذهنش خطور نخواهد که در  گوشه ای از دنیای وبلاگ ها درباره برق چشمانش پستی نوشته شد!