گاهی همین که میخوای حرف بزنی،یک گوشه ذهنت نهیب میزنه" حالا که چی؟ بگی که چی بشه؟" باعث میشه حرفات رو قورت بدی.
هزاربار میای توی پنل و همین که دست به کیبورد میشی باز توی ذهنت یک علامت سوال نقش میبنده " که چی؟ بگی که چی بشه؟" بیخیال میشی و میای بیرون.

از صبح چشمات رو باز میکنی و میدونی حالِ دلت رو به راه نیست،ظهر از تلوزیون قرائت سوره نور پخش میشه و تو دلت پَر میزنه برای آیه سی و پنجمش.توی زِل آفتاب هندزفری به گوش، میزنی روی تکرار آیه و راهی کلاس میشی،با هر بار تکرار و شنیدن آیه چشمات پُر میشه و به خودت نهیب میزنی توی خیابون؟زشته.
شب میای و باز میدونی هنوز یک جای قضیه لنگ میزنه،سعی میکنی آهنگ گوش بدی و وانمود کنی چقدر همه چی خوبه.صدای علی زندوکیلی اتاق رو پُر میکنه و از این فولدر به اون فولدر عکس نگاه میکنی و باز بغض لعنتی خودی نشون میده،میگی به قول مامان بد کردید، بد....حالا که رفتید همه چی خوبه؟راضی هستید؟ما رو ول کردید و رفتید که چی؟
بعدش صدای علیرضا قربانی پخش میشه،با رسیدن به این قسمت از  آهنگ "چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی، در من اثر سخت ترین، سخت ترین زلزله ها را" سد مقاومتت شکسته میشه،چشمات خالی میشه و عکس ها رو شفاف میبینی.