خیلی وقته که دقیق نشدم و دلخوشی های کوچولو هم حتی دیگه به چشمم نیومده.


توی این شلوغی های سرسام آور وقتی که توی  ظل آفتاب رفتم  حیاط تا بتونم با خواهرم صحبت کنم،بین تموم حرف ها و دردودل ها بحث میرسه به فینگیلِ خاله که تازگی اعلام موجودیت کرده :)

یواشکی های خواهرانه عجیب مزه میده :) حتی اگه توی یک روز شلوغ باشی و حس کنی فاصله ای نداری با دیوونه شدن!

سر ظهر توی ظل آفتاب، زیر سایه ی درخت نشستم و خواهرم یکی یکی اسم های انتخابی برای فینگیل رو از روی لیست میخونه.

شما که غریبه نیستید اما بعضی از اسم ها رو حتی نشنیدم و یادم نیست، حواسم جمعِ خیالبافی بود :)

اولین باری نیست که دارم خاله میشم اما هرچقدر که بزرگتر میشم انگار این حس شیرین تر میشه :)


+شما اسم پیشنهادی دارید عایا؟