میام اینجا هی مینویسم و پاک میکنم، همون لحظه ای که درگیری دارم بین ثبت احساسات و حرفام یا چشم بستن و قورت دادنشون، دستِ کوچولوش رو میذاره روی دستام، بغلش میکنم و اون موقع دیگه مهم نیست که بیشتر از هروقت دیگه ای خشم و نفرت توی دلمه و خودم از این همه حسِ بد متعجب شدم.

مهم نیست که دردِ دندونی که امروز عصر پُر کردم،شروع شده.

مهم نیست که از کارهاش و حرف هاش و حضورش خسته شدم و روزشماری میکنم که بره.

مهم نیست که یکی یکی کارهاش صف میکشن توی ذهنم و دلم آشوب میشه.

الان فقط این کوچولویی که توی بغلم هست مهمه، با نفس های ریتمیک و حرفاش ارامش تزریق میکنه توی وجودم، خیلی عجیبه که من دارم نازش میکنم و لوسش میکنم اما خودم ارومتر میشم!!!

عروسکش رو گرفته توی بغلش،یواش پچ پچ میکنم که اسمش رو چی گذاشتی آخر؟ میگه "پاپِت" میگم نکنه نصف شب که خوابیم بیاد منو گاز بگیره؟ میگه عیزَم الان دیگه داره صبح میشه اما پاپِت مثلا پسر خوبیه، قازت نمیگیره.



دلم ضعف میره براش.....برای اولین بار خداروشکر میکنم که خونمون کوچیکه و همه ردیف کنارهم میخوابیم و فندوق کنارم هست :)