چرا انقدر من قلمِ زویا پیرزاد رو دوست دارم؟

چندباره دارم کتاب "عادت میکنیم" رو میخونم.

با خوندنش خاطرات اولین باری که خوندمش برام تداعی میشه،انقدر درگیرش بودم که قبل از رفتن به مدرسه با یونیفورم  تا لحظه آخر سرپا کتاب میخوندم.

دقیقا به یاد دارم که بعد از خوندنِ "عادت میکنیم" ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگ خوندم :)


+با مرور خاطرات، حسِ یک فسیل صد ساله رو دارم.

++ امروز خواهرزاده جان رو بردم کتابفروشی همیشگی که میرم،بین صحبت هامون یهو بهش گفتم خاله جون این کتاب رو دارم.چشمای آقای فروشنده گرد شده بود، با لبخند بهش گفتم با خواهرزاده ام ده سال تفاوت سنی دارم.گفت اصصصصلا بهتون نمیخوره :) البته که تیچرهای هر ترم زبانکده هم بعد از شنیدن سنم تعجب میکنند.