حالا که دُرست نزدیک به زمان مقرر هستم.

حالا که امیدم ته نشین شده و بوی نا گرفته!

حالا که بارها و بارها فهمیدم نباید قصه رو خودم تنهایی بنویسم.

حالا که دیدم  چه راحت میتونه ورق برگرده و تموم استرس های من بیهوده بود.

حالا که تموم نقشه هام نقش بر آب شده.

درست همین حالا که ناامید شدم از همه راه ها و ادم ها،میخوام دستام رو بگیرم بالا و بگم من تسلیمم.

نمیدونم این تسلیم شدن و توکل کردن دقیقه نود چقدر ارزش داره.اساسا ارزشمند هست یا اینکه پشیزی هم نمی ارزه.

نمیدونم این آرامشی که دارم آرامش قبل از طوفان هست،یا چون با تمام وجود فهمیدم "یدالله فوق ایدیهم"

نمیخوام بچگانه اصرار کنم روی خواسته هام.الان فقط میخوام که بادبان قایق زندگیم رو بکشم و خودم راحت یک گوشه استراحت کنم،تا ببینم خواسته و امر تو برای جهت وزش باد، منو کجا میبره!!!!