هیچ وقت نتونستم مطابق سخنرانی های انگیزش طوری رفتار کنم،گاه بعضی از جملات هم بنظرم توهین به شعور مخاطب هست.

وقتی توی فرهنگ و تربیت ما چنین جملاتی اصلا تعریف نشده،حالا چطور میشه متحول شد و تمام اصول اخلاقی نهادینه شده رو بکوبی و از نو بسازی؟

غیرممکن نیست اما طاقت فرساست،انقدر سخته که اکثرا وسط راه بیخیال میشیم.

من هیچ وقت نتونستم در لحظه زندگی کنم.

هیچ وقت نتونستم احساسات و نگرانی هام رو هندل کنم.

یک ماه گذشته جزو سخت ترین روزها بوده،روزهایی که فقط نفس کشیدم و خواستم زود بگذره.

امروز قراره با یکی از ترس های چندماه اخیر روبرو بشم،حتی در نظر گرفتن بدترین احتمال هم از استرس و نگرانیم کم نمیکنه.

توی ماجرایی قرار گرفتم که بی طرف ترین ادم ماجرا هستم اما شاید بیشترین اسیب رو ببینم!!!

اما از صبح به خودم دلداری میدم که شاید این ماجرا،محکی باشه برای دوستی دوازده ساله ای که انقدر بهش مطمئن بودی،ببین اون تا کجا میتونه برای تو و دوستیتون چشم پوشی کنه و ارزش قائل باشه.

روبرو شدن با حقیقت سخته،شاید انقدر که این دوستی برای من ارزشمند باشه،برای اون نباشه.