از دیشب دل دل میکنم که بنویسم یا نه 
اما انقدر ذهنم شلوغ هست که نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم تا بلکه این حال آشفته من بهتر بشه.
غیرقابل تصورترین اتفاق افتاد و زبان من الکن شده،ذهن من قفل شده اما درعوض احساساتم بیشتر شده،هرچقدر زمان میگذره بغرنج تر میشه حالم.
اصلا شاید گفتن من دُرست مثل گُل زدن به خودی باشه.
نمیخوام توی این اخرالزمون منم نقشی داشته باشم در کمرنگ کردن عقاید و تصورات.
دوست دارم عکس پروفایلم رو عوض کنم یا استوری بذارم که بلکه بتونم از این طریق حرفی بزنم اما درونم نهیب میزنه که تا این حد حقیر شدی؟
تا این حد میخوای خودت رو کوچیک کنی و دهن به دهن بشی با آدمی که همسن بابات هست اما خودش به زبون میگه من خیلی لجن هستم؟به دوستی که ادعای رفاقتش تا اخر دنیا بود اما بخاطر منفعت پدرش چشم بست روی دوازده سال دوستی و خواهرت رو بی حرمت کرد؟


+بین تموم حال بدی ها، دوست دارم برم دست مامان و بابام رو ببوسم و تشکر کنم بخاطر مناعت طبعی که دارند و به ما هم یاد دادند.
یکبار دیگه بهم ثابت شد که بابای من درسته ساده هست و جایگاه اجتماعی خاصی نداره اما ارزش داره به تموم کسایی که یک کامیون، القابِ قبل از اسمشون رو یدک میکشه.

++ توی کشوری که رئیس جمهورش زل میزنه توی چشم همه ملت ایران و دروغ میگه دیگه چه انتظاری میشه داشت که آدم ها به امضا و قراردادها پایبند باشند؟