صبح با بغض بیدار میشم؛تاثیر خواب دیشب هنوز نرفته.خواب دیدم علی اومده و من بغلش کرده بودم.

سر میز صبحانه سعی میکنم ظاهرسازی کنم تا مامان چیزی متوجه نشه اما خب جای خالی علی بدجور توی ذوق میزنه،تند تند لقمه ها رو نجویده قورت میدم تا بغضم همراه با صبحانه ازبین بره.

سریع آماده میشم تا برم پاساژ،شاید سرگرم شدن کمک کنه تا حال و هوام عوض بشه.

دوتا خانوم اومدند برای خرید اما از اون وسواسی ها هستند تا فروشنده رو جون به سر نکنند،خرید نمیکنند.

سعی میکنم خوش رو باشم و با صبر به سوالاش درباره جنس لباس ها جواب میدم،سرم رو برمیگردونم و پشت ویترین  توی پاساژ دوتا سرباز میبینم

دلم هوای علی رو میکنه،یعنی الان کجاست؟بهش سخت نمیگذره؟نکنه کسی اذیتش کنه؟یعنی بعد از آموزشی میوفته همین اطراف ها؟

خدایا لطفا خودت هوای همه ی سربازها رو داشته باش،هوای داداش علی منم داشته باش،خودت میدونی چقدر برام عزیزه.


+دلتنگی خوشه انگور سیاه است

لگد کوبش کن

لگد کوبش کن

بذار ساعتی سربسته بماند

سرمستت میکند اندوه


++ببخشید نیلگون عزیز اگه نتونستم خوب بنویسم :)