بعد از یک ماهِ پُر تنش دلم هواش رو کرده،دوست دارم برم روبروش بشینم،بیاد کنارم بشینه،براش حرف بزنم و یکی یکی دغدغه ها و دل مشغولی هام رو براش ردیف کنم.
وضو میگیرم و از خونه میزنم بیرون،تلفنی با دوست جانِ جان صحبت میکنم و خیابون ها رو گز میکنم تا برسم پیش آسد محمد :)
با صدای اولین الله اکبر پا توی حیاط میذارم و چقدر شلوغه،پر از مسافر هست و  من امیدوارم که قسمت آسد محمد خلوت باشه.
یهو یک خانومی صدام میزنه و میخواد ازشون عکس بگیرم،مسافر هستند،با خوش رویی عکس میگیرم و میاد عکس ها رو ببینه،بهش میگم میخواید از زاویه دیگه هم ازتون بگیرم؟ انگار با گفتن این حرف قند توی دلش آب شده، با لبخند پهن شده کلی قربون صدقه ام میره و منم دل به دلش میدم و ازشون عکس میگیرم.
میرسم سمت سقاخونه،نمیدونم این قرار از کی باب شد، اما هروقت میام، قبل و بعد از زیارت حتما یک لیوان آب از سقاخونه میخورم :)
میرسم پیش آسد محمد و سینه ام پر میشه از عطر حرمش،سلام میدم و پا تند میکنم و به سمتش میرم،برخلاف همیشه که سرسری از ضریح میگذشتم اینبار دوست دارم بغلش کنم.

عادت دارم قدیمی ترین تسبیح رو از بین تسبیح ها بردارم،قدیمی ترین تسبیحی که کسی نگاهش هم نمیکنه سهم من میشه.
میشینم روبروش و چشم میدوزم بهش،آسد محمد یادته اولین بار کی اومدم سمتت؟
من که نمیدونم و یادم نیست چی شد که برام شدی پناهگاه،دیگه باید از جذبه خودت بدونی که منو کشوندی سمت خودت وگرنه توی این شهر پر از هیاهو من کجا و شما کجا؟خودت منو نمک گیر کردی.حالا هم بشین کنارم که سفره دلم رو برات باز کنم.
تسبیح بدست شروع میکنم ذکر یونسیه گفتن و با آسد درد و دل کردن.با دونه به دونه ی تسبیح بغض میکنم و دونه به دونه ی گره های دلم جلو چشمم تصویر میشه....

+لازمه که بگم به یاد تک تک دوستان بودم؟