کلافه و خسته از خونه میزنم بیرون تا برم کمد که آگهی شده بود توی دیوار رو ببینم.

تعارف میکنه بریم داخل و من پشت سر خاله ام وارد میشم،به محض وارد شدن بوی نامطبوع عجیبی به مشام میرسه،خونه قدیمی هست و به لطف اون بوی ناخوشایند فضای بدی رو درست کرده.

خجالت زده هستم و چشمم به پدر پیرش میخوره،حس مهمون های ناخونده رو دارم و دوست دارم هر چی زودتر از اون محیط خلاص شم.

وارد اتاق پسره میشیم و کمد رو میبینم،سرم پایین هست و از نگاه کردن به صورتش خودداری میکنم،انگار که حس هام رو میتونه از نگاهم بخونه!

زدگی یک قسمت کمد رو بهونه میکنم و سریع عذرخواهی میکنم و از خونه میزنیم بیرون،انقدر سریع میخوام از خونه خلاص بشم که کفش هام رو درست نمیپوشم.

وقتی از خاله از اون بو میپرسم،میفهمم که پدرش مصرف کننده هست.

آه.....قلبم مچاله میشه و تصویر چهره پسر جوون از جلو چشمم نمیره کنار.چندسالش بود یعنی؟همسن من بود؟ نه بهش میخورد کمتر باشه.کاش وسیله های جمع شده اتاق نشونه رفتنش از اون خونه لعنتی باشه.

غصه خودم یادم میره و غصه دار شرایط اون پسر جوونم،شاید براش عادی شده باشه.مگر میشه ادم به اون شرایط و درد عادت کنه؟

مگر من تونستم عادت کنم به مشکلات و شرایطم؟