گاهی انقدر شدت ضربه کاریست که زبان قاصر است از بیان احساسات.

شاید بتوانم بگویم حالم قرابت دارد با حالِ مادری که نه ماه آبستن بوده اما نوزادی مرده بدنیا آورده باشد!

یکسال گذشته من آبستنِ احساسات متناقض بودم،پررنگترینشان امید و ترس بوده.

امروز امیدم مُرد،امیدی که یکسال دلخوشی ام بود.

امروز آوار شده ام و باید بعد از مدتی دوباره بایستم،اینبار محکم تر....

شاید باید جهان بینی و خواسته هایم را بازنگری کنم...

شاید باید خرابه های این آوار را رها کنم، از نو آجر به آجر خودم را بسازم.