همیشه با قاطعیت میگفتم یکی از صفات بارز من "مهربونی" هست اما چند روز گذشته که مامان بزرگ(مامانِ مامان) بستری شد بیمارستان،وقتی برای عیادت رفتیم همه متاثر شده بودند و گریه میکردند اما من نه!

هرچقدر حافظه ام رو زیر و رو کردم خاطره خیلی درخشان و خوبی با مامان بزرگ نداشتم،البته اینکه به شدت پسری هستند هم بی تاثیر نبود.

با این وجود خواهرام هم گریه کردند ولی من هرچی سعی کردم دریغ از نمِ اشک!

حتی سعی کردم به نبودن و فوتش فکر کنم اما بی تاثیر بود همچنان :/

نمیدونم شاید قسی القلب شدم واقعا...البته که خداروشکر طبق حدس من حالشون خوب شد.


+انقدر برنامه هام فشرده شده که فقط امیدوارم خدا به وقتم برکت بده و صدالبته انرژی و توانم زیاد بشه.

++اولین روز در مهد خدا رحم کرد به یکی از پسرها و فقط ایت الکرسی هایی که خوندم بداد رسید اون لحظه...چرا پسرها اینجوری هستند خدایی؟؟؟