وقتی تنها میری یکی از شهرستان های نزدیک برای کار اداری و مسئول مربوطه فقط بخاطر قبول نکردن راهکار پیشنهادیش سرت داد میزنه اما همچنان موضع خودت رو حفظ میکنی حتی اگه صدات بلرزه و دلت بشکنه سعی میکنی متقاعدش کنی که راه اول بهتر از راه دوم هست و در نهایت یکی از کارمندها به دادت میرسه و کمی همکاری میکنه.

٢٥ کیلومتر رو باز باید توی راه باشی تا برگردی شهر،توی راه به خودت اجازه میدی بابت خرد شدن غرورت غصه بخوری، دلت میلرزه از تنها بودنت و ای کاش ردیف میکنی که بابا باهات می اومد اما به خودت نهیب میزنی که مگه بچه شدی؟ مستقل بودن که خیلی عالیه و این اولین بار نبوده.

هندزفری میذاری توی گوشت و هرچی اهنگ بالا و پایین میکنی همچنان بغضت جا خشک کرده

اما وقتی به دلت می افته که زیارت آل یاسین گوش کنی با همون سلام اولش بغضت محو میشه و دل شکسته ات رو میبری پیش کسی که باید.....


+امروز دقیقا چهارده ساعت بیرون بودم،این حجم از فعالیت توی دو سال اخیر سابقه نداشته.