حالا که کم کم دارم به روز خداحافظی نزدیک میشم،قلبم فشرده میشه.
اون شوق دیدار رنگ باخته!
دیدارها تازه شده،دلتنگی رفع شد اما دوست دارم بودنش همیشگی باشه،بودنی که توی تک تک روزها تکثیر بشه!
امشب که قدم میزدیم،خیره شدم به دست هایی که معلوم نیست دوباره کی بهم گره بخوره!
نمیتونم بگم خواهر که همیشه برام مادرانه هاش رو خرج کرده.جزو معدود ادم های دنیایِ خالی من هست که با اطمینان و صد در صد میتونم بگم تا آخر دنیا باهامه.
وقتایی که استپ میکنم،زمین میخورم اولین نفری هست که شتابان میاد سمتم.
این روزهای آخرِ کنارِ هم بودن یک شیرینی و تلخی خاص داره،دل دل میکنم برای لحظه خداحافظی.
لحظه ای که توی بغلش گریه میکنم و اونم با بغض میگه من نصف قلبم رو اینجا میذارم و میرم.

+همون خواهری که وقتی کوچیک بودم مامان صداش میکردم.
++همیشه خدا رو بابت داشتن خواهرای خوب شکر میکنم اما این خواهرم برام یک چیز دیگست :) خدا حفظش کنه برام.