گاهی در بیان و بروز احساساتم مثل یک بچه پنج ساله عمل میکنم!

امروز انقدر برام تلخ و مزخرف هست که از صبح فقط اخم کردم و درحد نیاز صحبت میکنم،اینجور وقتا دور بودن از همه خیلی خوبه،ای کاش یک خلوتگاه داشتم،ای کاش میشد امروز رو هیچ کاری نکنم و برم یک گوشه خودم رو گُم و گور کنم.

گاهی ناتوان میشم در ترجمه احساساتم!

دوست دارم تا اخرین لحظه کنارش باشم،دوست ندارم رفتنش رو ببینم!

دوست دارم خودم رو سرگرم کنم تا سریع تر زمان بگذره،دوست ندارم برم مهد و کلاس تا مجبور به حفظ ظاهر نباشم!

تنها چیزی که مطمئن هستم میخوام، سریع گذشتنِ این روز لعنتی هست!

وقتی که رفت مریض شدم و در عرض یک هفته دو کیلو وزن کم کردم.

اولین بار که اومد با تمام دلتنگی ها اصلا دوست نداشتم ببینمش!شاکی بودم که حالا که رفتن رو انتخاب کرده،حق نداره بیاد و با اومدنش آتش زیر خاکستر رو شعله ور کنه و بره!


+عنوان برگرفته از متن اهنگِ "اخرین رویا" علی جانِ زندوکیلی