چند شب پیش خواب "میم" رو دیدم،توی خواب با گریه سرش فریاد میکشیدم و تموم دلخوری هام رو آوار کردم روی سرش،اونم خیلی پشیمون بود و عذرخواهی میکرد اخرش هم من بخشیدم و به خوشی برگشتیم به دوران اوج دوستیمون!!!!

انقدر برام واقعی بود که فرداش میخواستم بهش پیام بدم و هماهنگ کنم ببینمش که با خوندن آخرین پیام هایی که بینمون رد و بدل شده بود فهمیدم که ای دل غافل اون اتفاق خواب بوده.

شدیدا دلتنگش شدم اما نمیخواستم قبولش کنم،یجورایی حس رنجش و دلتنگی باهم ترکیب شده.

قبلا گفته بودم که میترسم از احساساتم،امیدوارم بتونم هندلش کنم و احمقانه پیشقدم نشم.

یکی از بزرگترین رنجش هام اینه که به طرفة العینی من رو، دوستیمون رو گذاشت کنار و اصلا یکبار پشت سرش رو نگاه نکرد تا ببینه داره چی رو با پول تاخت میزنه.


+چطور آدم ها میتونند انقدر راحت بگذرن؟من نمیتونم حتی از ساعت قدیمی ام بگذرم و ساعت جدیدی که هدیه گرفتم رو استفاده کنم!