زنگ تفریح یکی از دخترها با چشم های اشکی میاد سمتم،سریع روی زانو میشینم و همقدش میشم،دستاشو میگیرم توی دستام و میگم "چی شده عزیزم؟"

با بغض میگه"آرش بهم میگه سیبیلو"با تعجب دقیق تر نگاهش میکنم و میفهمم این آرشِ شیطون همچین بیراه هم نگفته،دخترک بینوا صورتش پر مو هست.

بهش میگم" آرش خیلی اشتباه کرده که این حرف رو زده و باید عذرخواهی کنه،اما هرکس خوشگلی های خودش رو داره"چشمام رو توی صورتش می چرخونم و پی یک نقطه قوت هستم ،سریع اضافه میکنم"کسی تا حالا بهت گفته چقدر چشم و ابروهات خوشگله؟"لبخند پت و پهنی میزنه و سریع تر پلک میزنه"آره بهم گفتن"پشت دستش رو نوازش میکنم و میگم"پس هیچ وقت یادت نره که چقدر خوشگلی،هروقت هم بخندی خوشگل تر میشی"سرش رو تند تند تکون میده و میره پی بازی.


+ای کاش متر و معیارهای دنیای بزرگترها به دنیای کوچکترها راه پیدا نمیکرد.