این چند روز مدام ذهنم فلش بک میزنه به پارسال.....اربعین پارسال خسته و مریض رسیدم خونه.....اما حس خاصی هم داشتم،حتی الان نمیدونم به چی تشبیه کنم یجورایی انگار میون آسمون و زمین بودم.

پارسال سریع تموم خاطرات رو توی وبلاگ قبلی نوشتم تا از خاطرم نره،نمیدونستم که سال دیگه تک تک خاطرات مثل یک فیلم از جلوی چشمام رد میشه و آینه دقم میشه!


هیچ وقت از یادم نمیره اون ظهری که توی حرم حضرت عباس خواستم زیارت نامه بخونم و پیرزن کناریم با لهجه اصفهانی خواست بلندتر بخونم تا گوش کنه،شروع کردم به خوندن بعد از تموم شدن یک پیرزن دیگه سمت چپم نشست و عرب بود ازم خواست زیارت وارث بخونم :) دردسرتون ندم که مثل این قرآن خوون های بهشت زهرا شده بودم که پیشنهاد میدادند و منم میخوندم،پیرزن عرب  از تسبیحم خوشش اومده بود و مدام دست میکشید رووش،همون لحظه دل کَندم از تسبیحی که سوغات مکه بود و دوسال اربعین باهاش ذکر میگفتم و همراهِ تک تک قدم های من بود،از دور دستم بازش کردم و بهش دادم ،این دل کندن ارزش خوشحالی چشم هاش رو داشت،تاآخر دعا مدام با تسبیح سرگرم بود.


هیچ وقت یادم نمیره که دو روز بیتوته کرده بودم توی حرم حضرت عباس از ترس جمعیتی که باید از بینشون رد میشدم.دلم پیش حرم امام حسین بود،شب آخر از حضرت عباس خواستم که یکجوری راه رو برام باز کنه تا بدون اینکه به نامحرمی برخورد کنم برم زیارت امام حسین و حسرت به دل نمونم.وارد مسیر شده بودم،خودم رو جمع کرده بودم که یکهو یک آقای عرب که مثل یخچال ساید بای ساید بود بهم اشاره کرد برم جلوش،دستاش رو با فاصله دورم حلقه کرد و برام جمعیت رو کنار میزد.با راحتی غیر قابل تصوری رسیدم حرم امام حسین :)

اونجا یک خانوم عربی که اهل بصره بود ازم خواستگاری کرد،میخواست ایدی فیسبوک پسرش رو بده تا درتماس باشیم و بعدش اون ها بیان ایران برای خواستگاری و منم برم بصره زندگی کنم باهاشون!!!! موقعیت خنده داری بود و مدام بین حرفاش کلمه جمیل رو بکار میبرد و ازم تعریف میکرد :))

 دراخر تونستم قانعش کنم که من دوست ندارم بصره زندگی کنم،بامحبت تمام بغلم کرد و ارزوی خوشبختی کرد.

 بعدا که خواستم وضو بگیرم وقتی خودم رو توی آینه دیدم،چهره مریض و رنگ پریده و چشم ها پف کرده بود و مطمئن شدم که چشمای مادرشوهر احتمالی عربم چپکی میدید :))


هیچ وقت از یادم نمیره دوتا خانوم پاکستانی و آمریکایی که توی حرم حضرت عباس باهاشون دوست و همصحبت شدم.یک راست با هواپیما به کربلا آمده بودند و وقتی متوجه شدند من از نجف تا کربلا پیاده اومدم خیلی ذوق کردند.خانوم امریکایی گفت تو کار خیلی بزرگی کردی و الان مثل فرشته هایی،هر دعایی کنی برآورده میشه!

غبطه خوردم به این همه ایمان و اطمینان قلبی که داشتند.