گاهی اوقات یسری اتفاق ها مثل تلنگریست که تمام حهان بینی و استدلال هات رو میبره زیر سوال

گاهی اوقات ساعت ها توی یک کلمه چند حرفی دست و پا میزنی

تمام حال خوشم با شنیدن خبر بیماری یکی از آشناها بهم ریخت،خیلی متاثر و متاسف شدم

اما انگار جهانم ریخته بهم،چراهای زیادی توی ذهنم نقش بسته که مفهوم "زندگی" رو زیر سوال میبره


+اگر من توی این شرایط قرار بگیرم چه واکنشی نشون میدم؟هنوز هم از امید دَم میزنم؟

با مدت محدود زندگی و ارزو های تلنبار شده روی دستم چه میکنم؟ خنده های فرو خورده...سفرهای نرفته...دوستت دارم های نگفته...همه حال خوش و اتفاق هایی که به خودم وعده دادم...