تا حالا شده وقتی دارید چیپس میخورید دوست داشته باشید بزنید زیر گریه و ضجه بزنید؟!

امشب وقتی که با "میم" چرت و پرت میگفتیم و داشتیم خودمون رو با چیپسِ پنیری خفه میکردیم و اصرار داشتیم تظاهر کنیم که اصلا هیچ اتفاقی نیوفتاده و چقدر همه چیز خوبه چشمم افتاد به عکس توی طاقچه که ربان مشکی یک گوشه اش خودنمایی میکرد،دوست داشتم دقیقا مثل شیش سال پیش ضجه بزنم.

شیش سال پیش دقیقا چنین شبی که آمبولانس اومده بود تا منتقلش کنه دارالرحمه،داشتم ضجه میزدم.

شیش سال پیش من سیاه پوش یکی از عزیزانم شدم.

شیش سال پیش قبل از اینکه بره، "میم" رو سپرد به من....خواست همیشه کنارش باشم.

شیش سال پیش قبل از اینکه بره،به سختی و با کپسول اکسیژن نفس میکشید، دستاش رو گرفته بودم،برام حرف میزد و من فقط اشک میریختم.

شیش سال پیش قبل از اینکه خونه نشین بشه،همیشه به محض شنیدنِ صدای ماشینش در خونه رو باز میکردم و قبل از اینکه بره بالا،کلی به حرف میگرفتمش.

سال ها قبل از اینکه بره همیشه برای کاردستی های مدرسه آویزونش میشدم که برام درست کنه.

سال ها قبل از اینکه بره همیشه با "میم" میبردمون زبانکده و همیشه تنقلاتمون رو به راه بود.

سال ها قبل از اینکه بره اون یک ماهی که پام شکسته بود از ماشین تا داخل کلاس منو بغل میکرد و میبرد.

سال ها قبل از اینکه بره، از مدرسه تا خونه رو پرحرفی میکردم و اصرار داشتم سیر تا پیاز اتفاقات رو براش تعریف کنم.

سال ها قبل از اینکه بره همیشه پای ثابت بود برای دیدن انیمیشن های جدید.

سال ها قبل از اینکه بره همیشه پای ثابت پارک رفتن ما دخترا بود.

.

.

.

سال هاست نبودنش تبدیل به یک حفره توی قلبم شده.

+امروز صبح نزدیک بود تصادف کنم از دیدنِ کسی که شبیهش بود،خیلی شبیه بود،انقدری شبیه بود که وسط رد شدن از خیابون مکث کردم و فقط چشم شدم.حس کردم زمان ایستاد و من بودم و اون...