چند روز هست که دست به کیبورد میشم و پیش نویسی به پیش نویس ها اضافه میشه.
بعد از رقص انگشت هام  روی کیبورد " آخرش که چی" پررنگی توی ذهنم نقش میبنده و شما معاف میشید از خوندن خزعبلات من.
حرفام رو نگفته، قورت میدم.
وقتی کلاف سردرگم حرفام رو میگیرم میرسم به بغضی که انگار بیخ گلوم رو چسبیده!
بغضی که دلیلی براش ندارم!