این روزها یکی از دوست داشتنی ترین صحنه ها برام دیدار دنیاست،دختر کوچولوی سه ساله ای که به محض دیدنم دستاش رو باز میکنه و منتظر میشه تا بغلش کنم،اگر بغلش نکنم میاد دستاش رو حلقه میکنه دور پاهام یا انقدر از جلوم رد میشه و لبخند میزنه تا دلم براش ضعف بره و بغلش کنم.
البته که منم دوست دارم بغلش کنم اما ازاون روزی که بغلش کردم و بوسیدمش،با بیست جفت چشم منتظر روبرو شدم و تذکر معاونمون که خاکستری اینجا در برخورد با بچه ها هیچ گونه تبعیضی نداریم و من مجبور شدم بیست تا دختر و پسر رو ببوسم و در آخر کاملا تونستم با عروس و دامادهای قدیم که برای خوشامدگویی به مهمان ها روبوسی میکردند،همزادپنداری کنم :))
آره خلاصه،از اون روز بود که کمتر سعی میکنم دنیا رو بغل کنم و ببوسم یا اینکه میبرمش توی اتاق بازی و اونجا حسابی لوسش میکنم و نازش رو میخرم.
این روزها دنیایی که دستاش رو حلقه میکنه دور گردنم و "دوستت دارم" رو هجی میکنه،عاشقم.