خوش طعم ترین پرتقالِ عمرم رو امروز خوردم!
زنگِ تغذیه آریا قل میخوره و میاد کنارم_آخه انقدر تپل هست که بجای راه رفتن بنظرم قل میخوره_با لبخند همیشگی و لپ های چال دار اصرار میکنه از تغذیه اش بخورم،وقتی رد میکنم با دستای تپلِ کوچولوش یک قاچ پرتقال میچپونه توی دهنم :)

+اولین روزی که رفتم مهد دودل بودم و فقط برای مشغول بودن و فرار از روزمرگی رفتم اما الان با عشق میرم،هیچوقت فکرش رو نمیکردم انقدر به بچه ها وابسته بشم.
گاهی سعی میکنم چهره بزرگسالیشون رو تصور کنم و اعتراف میکنم برای ارسلان و حسین سام بیشتر توی دلم غش و ضعف میرم،نمیدونستم تا این حد میتونم پسر دوست باشم!!!

++بودن با بچه ها تموم دغدغه ها رو کمرنگ میکنه،حالِ بد رو میشوره میبره با خودش.