هروقت خواستم خودم را بلاگر خطاب کنم و یکجورایی وارد این گروه شوم،دقیقا حس پنگوئنی را داشتم که در حضور جمعی از پرندگان،خودش را جزو پرندگان به حساب آورده!

بله،خودم هم به این نکته اذعان دارم که در دوران طلایی وبلاگنویسی تنها به نقشِ خواننده ای خاموش اکتفا کردم و سال ها دست به کیبورد نشدم،بنابراین همانند شما بزرگواران نه قلم خاصی دارم و نه سابقه ای طولانی.هرچند در گوشه ای از بیان برای خودم خانه ای مجازی دست و پا کرده ام و با شلوار راحتیِ گل گلی ام تردد میکنم!

بله دقیقا شلوار راحتیِ گل گلی :) چراکه اینجا خانه ی من است و من هیچ دوست ندارم در خانه ی خودم معذب بشینم و حفظ ظاهر کنم تا بلکه کسی به من برچسب نزند.

چه روزهایی که بغض و ناراحتی ام را با شما به اشتراک گذاشتم.چه روزهایی که سرِ شما را با صدای جیغ جیغی و ذوق زده ام به درد آوردم.چه روزهایی که ناامید بودم و حرف های شما امید را در دل من روشن کرد،همانند آتشِ زیر خاکستر!

دقیقا در ناامید ترین،تنها ترین و مایوسانه ترین روز زندگی ام تصمیم گرفتم وبلاگنویس شوم!

تصمیم گرفتم برای خودم خانه و دوستانی داشته باشم سوای تمامِ قوانینِ دنیای آدم بزرگ ها!

اینجا خودِ خاکستری با شلوار راحتیِ گل گلی اش نشسته روبروی شما و روایت میکند از زندگی،روزها و احوالاتش!

شما که غریبه نیستید اما خاکستری از وجودِ دنبال کننده های ناشناس راضی نیست و زمانی که این تعداد از دوازده به هشت رسید،نفس آسوده ای کشید و سعی کرد بیشتر روایت کند از دنیای اش!

خاکستری دوست دارد همچنان خودش باشد و با عباراتی از قیبلِ"تیره نویس" و "راوی غم" تصمیم ندارد نظرش را عوض کند!

خاکستری دوست ندارد در این خانه ی مجازی دچار خودسانسوری شود!

با تمام این تفاسیر اگر خاطرتان مکدر میشود و دوست دارید مهمانِ خانه ای شوید که صاحبخانه با ظاهری شیک و آلاگارسون از شما پذیرایی کند،همیشه و در همه حال با لبخند از مسائلی صحبت کند که به دور از مشکلات باشد،آدرس را اشتباهی آمده اید :) اینجا یک خاکستری با شلوار راحتیِ گل گلی اش نشسته و از دغدغه ها،روزانه ها و غم هایش صحبت میکند.