نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

آدم های چپکی

هرجوری حساب میکنم اصلا باهم جور درنمیان.تصورات و دیده هام با چیزی که شنیدم اصلا باهم جور درنمیان.

نمیخوام بگم این مسئله برای این دوره اتفاق خییییلی عجیب و نادری هست که با تاسف باید بگم نیست. 

خیلی هامون شنیدیم و دیدیم. گاه حتی توجیهات و اسم های قشنگی هم براش میذاریم.اینکه امل نباشیم و این فقط یک دوستی اجتماعی هست.الان مثل صد سال پیش نیست که زن ها رو توی پستو خونه ها قایم کنیم.عصر ،عصر ارتباطات هست و یسری ارتباطات و دوستی های اجتماعی گریزناپذیر هست.

با تموم این حرفا چرا باید یک خانوم متاهل و به ظاهر مذهبی بیاد به یک آقای متاهل و مذهبی که ازقضا توی زندگی مشترکش درگیر مشکلاتی هست و در آستانه جدایی هست،ابراز علاقه کنه و پیشنهاد دوستی بده؟

+خانوم سطح تحصیلات و موقعیت اجتماعیش از اون آقا خیلی بالاتره و یجورایی برای من نمونه یک خانوم موفق مذهبی بود :|

++پناه میبرم به خدا از قضاوت دیگران.

پناه میبرم به خدا از ضعیفی نفس.

پناه میبرم به خدا از کوچیک بودن ظرف وجودیم.

پناه میبرم به خدا.پناه میبرم به خدا.پناه میبرم به خدا.پناه میبرم به خدا.پناه میبرم به خدا.پناه میبرم به خدا...


۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۰۰ ۵ نظر
^_^ khakestari

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است

دیشب ساعت 11:30 داشتم همزمان مسواک میزدم و پیام های گوشی رو چک میکردم که یهو خشک شدم با خوندن این پیام : ببخشید،من توی دوستیمون بد کردم و یجورایی در حقت خیانت کردم.

هنگ شده بودم که این پیام رو داده که چی؟ متحول شده مثلا؟کلید اسرار هست مگه؟

اما ناخوداگاه یاد این آرزوی خودم افتادم که یک روزی،یک جایی بفهمه که درحقم بدی کرده.دوباره ذهنم فلش بک میزنه به یک آدم دیگه،البته اون یجورایی تموم شدست و یکسالی گذشته اما حال پارسالم که یادم نرفته.فقط اشک میریختم و میگفتم یک روزی یک لحظه ای بفهمه چیکار کرده و اونوقت توی این شهر دنبال من بگرده. به محض اینکه این فکر از ذهنم گذشت،بهم پیام داد o_O 

البته یک پیام عادی که خبر از یکسری کلاس های فرهنگی طور توی شهرمون میداد.

سردردی که از سر شب داشتم بدتر شد، آخه چندوقتی هست که سردردهای میگرنی طور دارم. تپش قلب هم بهش اضافه میشه.مقاومتم شکسته میشه و قرص مسکن میخورم. هندزفری توی گوشم میذارم و آهنگ بیکلام پلی میکنم که بلکه ریلکس بشم.اما نمیشه که نمیشه.

انگار راه نفسم بسته هست. تپش قلبم زیاد شده و سرم و یک طرف صورتم هم درد میکنه.چشمام اصلا طاقت نور خیلی کم صفحه گوشیم رو هم نداره.

گور بابای هردوشون اصلا. نت گوشی رو خاموش میکنم و فقط آهنگ رو میذارم روی تکرار.حالم بدتر میشه و یک لحظه این به ذهنم میرسه که سکته هیچ چیز عجیب و غریبی نیست.اگر سکته کنم و بمیرم چه اتفاق خاصی میفته توی این دنیا؟ هیچ

اما ذهنم پیش وبلاگم هست که بعد از مرگم این وب چی میشه؟ احتمالا خاک میخوره و شما هم کم کم فراموش میکنید.

دلم بهم پیچ میخوره،میرم توی حمام و یهو زرداب بالا میارم فقط،متنفرم از بالا آوردن، تلخی و گسی اسید معده میمونه توی دهن و هرکاری کنی نمیره.

بهتر میشم انگار،دلم طاقت نمیاره و نت گوشی رو روشن میکنم و براش آهنگ بیکلامی که دارم گوش میکنم و میفرستم.....


۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۷ ۷ نظر
^_^ khakestari

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

امروز یکی از همکلاسی ها بهم پیام داده که آستان قدس ثبت نام میکنه برای اعتکاف.

منم تاحالا اصلا نرفتم و خب از تصور اینکه برم مشهد اعتکاف،ته دلم قیلی ویلی رفت و مثل این کارتون ها قلب بالای سرم ترکید :))

خلاصه اینکه الان ثبت نام کردم.

یعنی میشه امام رضا منو دعوت کنه برای اعتکاف؟

اگه بشه چی میشه....


+اصولا ادم صبوری نیستم و باید تا چهار اسفند صبر کنم برای نتیجه قرعه کشی :|

++عنوان پست برگرفته از این بیت حافظ جان است : آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه کار به نام من دیوانه زدند.

۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۵۰ ۵ نظر
^_^ khakestari

شگفت زدگانیم

گوشی من سال به سال هیچ تماس و پیامی نداره.البته که نباید ابراز محبت های همراه اول، شاتل و فروشگاه های سان اسپورت و 361 رو نادیده بگیرم، طفلکی ها جزو دوستان من محسوب میشن و همیشه موقع آف برا من پیام میدن.شاید فکر کنید من از این یاد کردن احساساتی میشم و اشک توی چشمام جمع میشه آماااااا سخت در اشتباهید :| چراکه همیشه آف ها وقتی هست که من پول برای خرید ندارم.

چند روز پیش میخواستم برم بیرون و گوشیم رو نبردم چرا که کم کم از گوشی همراه بودن تغییر کاربری داده به mp3 همراه.

بعد از چندساعت که اومدم خونه با چهااااار پیام و چهااااار تماس از دست رفته، روبرو شدم o_O 

به این نتیجه رسیدم که گاهی گوشی رو بذارم خونه و برم بیرون،بلکه کسی یادی از من کنه. والاااا

۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۵ ۹ نظر
^_^ khakestari

مهر خواهری

ظهر زنگ زده که بی معرفت کجایی؟نباید یک زنگی بزنی؟میگم اصلا حالم خوب نیست،بی حوصله بودم.

میگه یکی از دوستام داره میاد ایران،میتونم اندازه یک کیلو بار برای شما وسیله بفرستم.چی میخوای که خیلی وزن نداشته باشه؟دارم برا مامان کفش میفرستم. تو هم هرچی میخوای بگو.

هنگ کرده بودم و از این همه بفکر بودنش احساساتی شده بودم،بغض داشتم و دوست داشتم بهش بگم کاش خودت می اومدی بجای این وسیله ها،اما هیچی نمیگم.اینکه هی گله کنی از فاصله و دلتنگی، بدتر اونا هم دلتنگ میشن.

آخرش خودش میگه این همه ضعف داری باید قرص آهن و فولیک اسید بخوری.برات امگا هم میفرستم برا موهات خوبه.همه خانومای ایرانی کمبود ویتامین دی دارند،اونو هم برات میفرستم.اینا رو که میگم خودم خوردم خیلی خوب بوده هاااا برا همین دوست دارم تو و مامان هم بخورید.

دیگه چیزی نمیخوای؟تازه کلی منت گذاشته سرم برای همین وسیله ها،کاش میشد بیشتر برات بفرستم. دوست داشتم برات کیف و کفش  و عطر بفرستم.

میگم نه بابا هنوز کفش و عطر قبلی که برام فرستادی رو دارم.همین قرص ها خوبه. فقط اگر میشه برام قاب گوشی بفرست.


+و اینگونه میشود که بزودی صاحب یک قاب خوشگل میشویم :)

++همه یسری حسرت و کمبودهایی رو دارند.اما خداروشکر که خواهرام بهترین جبران هستند :)

۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۵ ۴ نظر
^_^ khakestari

سوهان روح

واقعا گاهی چقدر آدم ها میتونند تاثیر گذار باشند،حتی گاهی لازم نیست حتما همصحبت بشی باهاشون.
توی اتوبوس یک خانومی پشت سر ما نشسته بود که داشت تلفنی با همسرش دعوا میکرد :| واژه ها و کلماتی میگفت که خیلی حالم گرفته شد،آخه وقتی حرمت و احترام بین دونفر از بین بره،اینا چجوری میخوان باهم زندگی کنن و روزگار بگذرونن؟
بعد با کسی که همراهش بود شروع که مثلا درد و دل کردن که آره از وقتی بچه دار شدیم اصلا عوض شده. همین که الان تلفن روی من قطع میکنه من یک زمانی خودم تلفن روش قطع میکردم.اصلا اگر برای دوباره بدنیا اومدن میشد حق انتخاب داشت،من میخواستم مرد بدنیا بیام. باید مرد باشی و همچین با حرف آدما رو مجبور کنی که بتونی خوب زندگی کنی.فقط هم با حرفاااا،باید بتونی زور بگی.

خیلی عصبی بود وگرنه بهش میگفتم خانوم بحث بچه دار شدن نیست،شما یک زمانی انقدر بد با این مرد رفتار کردی که الان رفتارهای همسرت شده آینه تمام نمای رفتارای گذشته ات،دقیقا از چی گله داری؟
ایده آل هاش مثال بارز دیکتاتوری و خودمحوری بود :|

جلوم هم یک دخترنوجوونی بود که معلولیت جسمی و ذهنی داشت.خودمم ذهنم درگیر مسائل خونه بود :| یعنی اگر میشد همون اول از اتوبوس پیاده میشدم.اتوبوس نبود که لامصب،سوهان روح بود.

+اومدم خونه سریع مسکن خوردم. این روزا زیاد سردرد میگیرم. معده درد هم که یکجورایی همیشه هست و باهم همزیستی میکنیم خلاصه.
۲۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۴ ۳ نظر
^_^ khakestari