نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

۲۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

اخرین روز 96 را اینگونه گذراندیم

امروز از اون هیجان و خوشحالی دیروز خبری نبود و قسمتِ ایرادگیر و مامان بزرگی ذهنم هی از حرفام ایراد گرفت :|
یکی از عادت های بد من این هست که بعد از مکالمه با یکنفر،خودم رو جای اون میذارم و سعی میکنم واکنش و دیدگاهش رو نسبت به خودم بفهمم!!!!
الان فهمیدم که این یک عادت نیست بلکه یک نوع خودآزاری مزمن هستش :| من حرفم رو گفتم،تموم شده رفته،حالا من هی بشینم به این فکر کنم که اون چه فکری درباره من میکنه؟
سعی کردم یکم ریلکس بشم و بیخیال باشم و با خودم عهد بستم که این عادتِ مزخرف رو ترک کنم.

چون این مدت که مامان نبوده من اصلا خونه رو مرتب نکرده بودم، امروز بعد از ناهار درست کردن که نگم براتون با چه وضعی غذا درست کردم :)) معمولا این چندوقت بابا غذا حاضری و دم دستی میخورد. خداروشکر بابا اصلا اهلِ گیر دادن به غذا نیست و خب بقول قدیمی ها " کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا" منم از خداخواسته غذا درست نمیکردم.
خونه رو مرتب کردم،گردگیری و جاروی اساسی،بعدش هم بدو بدو سفره هفت سین انداختم که برای اولین بار در عمرم بود :| چقدرم سخت بود...اصولا همیشه انقدر خونمون شلوغ بوده که یکی این امر خطیر رو بعهده بگیره.
بعدش هم سریع دوش گرفتم و همه لباسا رو انداختم توی لباسشویی...در اخرین لحظات سال،لباسشویی ما داشت لباس میشست :) حساس بودم که هیچ ظرف و لباس کثیفی نمونده باشه.
دقیقا من ساعت هفت عصر همه کارا رو تموم کرده بودم و نشستم کنارِ سفره....بابا هم لطف کرده بود و تلوزیون رو گذاشته بود شبکه قرآن :| دوست داشتم بزنم توی سرِ خودم....ارتباط مستقیم حرم امام رضا بود و مداحی بود :| قربون امام رضا برم ولی اخه دیگهههه لحظه سال تحویل هم اشک بریزم من؟

یکی از رسم های قدیم گویا اینه که لحظه سال تحویل اگر شیر برنج درست کرده باشی و روی گاز قل قل کنه برات خیر و برکت داره :)) بابایی عصر خودش شیربرنج درست کرد.البته که من نخوردم.از شیر متنفرم.

+سال خوبی داشته باشید :) الهی که همیشه حالِ دلتون خوش باشه.

۲۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۳ ۶ نظر
^_^ khakestari

هیجان انگیزترین روز

امروز اسکار هیجان انگیزترین روزِ سال 96 رو ازبین تموم روزای آروم و بی حاشیه و روزمره طوری گرفت.

صبح وقتی خوابالود بودم و هنوز ی چشمم باز و ی چشمم بسته بود، داشتم گوشی رو چک میکردم که دیدم بعععله پیام داده.بخوام سیر حرفامون رو تعریف کنم خیلی طولانیه که فکر میکنم باید به ما اسکار صحبت کردن همزمان درباره چندین موضوع با ربط و بی ربط در کوتاه ترین مدت ممکن داد.

همینقدر بگم که حرفای پست قبلی رو بهش گفتم :) یعنی راحت شدمااااا

اولش متعجب شده بود از عذرخواهی و دلیلم و خب باعث شد یکمی درباره گذشته و اتفاقات و رفتارای همدیگه حرف بزنیم و اونم از من عذرخواهی کرد.البته که طبق عادت خودش و اینکه منم ازش یادگرفتم حرفامون رو در ظاهر و زرورق محترمانه و کمی کنایه بهم گفتیم!!!! 

تهش هم با شوخی و جدی قرار شد همدیگه رو ببینیم.

الان که کمی از اون لحظه اولیه میگذره یجورایی استرس و هیجان و خجالت دارم برای دیدنش :|


۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۹ ۳ نظر
^_^ khakestari

جرات نداشته

میشه گفت من آدمِ سخت گیری هستم.
گاهی مدت ها توی یک اتفاق دست و پا میزنم و از زاویه های مختلف بهش فکر میکنم.آدم ها هم همینطور...خیلی سخت میتونم کسی رو فراموش کنم،نکته بغرنج ماجرا اینجاست که خیلی سخت تر میتونم حرفا و اتفاقاتِ مربوط به یک آدم رو از یاد ببرم.البته گاهی هم استثنا هست.چطور میشه پنج سال بودن با یک گروه و آدم هایی که جزو اولین های زندگی من بودند و نقش موثری داشتند رو فراموش کنم؟خب این برمیگرده به اون نقشِ محافظت کننده ی ذهنم...خاطراتِ مربوط به آدم هایی که اذیت شدم رو خیلی محو میکنه،گاهی اوقات میترسم که آلزایمر گرفته باشم :)

از عصر تاحالا این فکر داره توی ذهنم وول میخوره که بهش پیام بدم.بعدش به این نتیجه میرسم که نه، این حرفا رو ترجیح میدم که حضوری مطرح کنم اما خب خیلی صورتِ خوشی نداره که بگم فلانی بیا من میخوام ببینمت و حرفایی که در نظر خودم خیییییلی مهم هستن رو بگم و خب برای اون پشیزی هم ارزش نداشته باشه.مثلا بیاد و زُل بزنم توی چشاش و از یکسال و نیم پیش که اولین برخوردمون بود بگم و بگم و بگم تا الان که یکسالِ ندیدمش و تهش بگم ببخشید که من بارها تو رو توی ذهنم قضاوت کردم؟
گاهی توی ذهنم خاکستری تیره میشدی؟
گاهی تبرئه میشدی و متمایل به سفید بودی؟
و تموم حرفام رو مثل همیشه تند تند بگم و بعدش یک نفسِ راحت بکشم از اینکه شاید به یکسالِ دلخوری و کدورت یک طرفه پایان دادم.البته که به احتمالِ زیاد این دلخوری یک طرفه و از جانب من بوده فقط...نه اینکه بخوام نسبت به حرفا و رفتارای خودم اطمینان داشته باشم نه، فقط یجورایی به این مطمئنم که اون مثل ِ من گیر نکرده توی اتفاقات...شایدم انقدر سمن داره که این یاسمن توش گمه...شاید بهتر باشه پیام بدم ولی خب این جرات رو ندارم.جرات اعتراف به اشتباه رو دارماااا.جرات اینکه بعدا چه فکر و برداشتی کنه رو ندارم.جرات روبرو شدن با این حقیقت که چیزی که من باهاش درگیر بودم و الان تونستم با مرور زمان و خب بیطرفانه نگاه کردن، تموم کنم برای اون خیلی وقته تموم شده باشه و خب مطرح کردنش اصلا جالب نیست.

+یکی از دیوونه بازی های ممکن اینه که لینک این مطلب رو براش بفرستم :)) جایی که سعی کردم تاحد امکان چراغ خاموش بمونم و هیچ کس از ادمای واقعی دنیای من  از وجود اینجا خبر ندارن :)

۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۵ ۲ نظر
^_^ khakestari

ناجی

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را...

۲۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۳۱ ۵ نظر
^_^ khakestari

خواب

دیشب تا ساعت سه بیدار بودم و با بدبختی خوابم برد.کلا این چندوقت ساعت خواب و بیداریم بدجور بهم ریخته.

خواب آشفته ای دیدم اما بین تموم قسمتاش یک قسمت پررنگ یاد مونده.

توی خوابم دلم براش تنگ شده بود و با یک دسته گل رفته بودم دیدنش :|

اون منو میبینه ولی به روی خودش نمیاره و منو نادیده میگیره،منم انگار این فیلم های آبکی صدا و سیما،بغض میکنم و دسته گل رو همونجا ول میکنم و میرم :|

اون نادم و پشیمون میشه و بعدش هی فرت و فرت زنگ میزنه و پیام میده،منم این وسط براش خودمو میگیرم و جوابش رو نمیدم.....روم به دیوار با این خواب دیدنم :| 

 پناه میبرم به خدا از خودم و این خواب ها که معلوم نیست قسمتِ ناخوداگاه ذهنم توش چی میگذره....آدم قحطی بود که من دلم برا اون تنگ بشه....اصلا با یادآوریش انقدر ذهنم بهم ریخته که پتانسیل اینو دارم که سرم رو بکوبم به دیوار.

۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۱۱ ۴ نظر
^_^ khakestari

خاطره بازی

 گویا چهارشنبه سوری توی محل ما شروع شده، این وسط نمیدونم چرا دلم گرفته :| حس غروب های جمعه دارم،شایدم بدتر حس غروب سیزده بدر.

ناخودآگاه ذهنم فلش بک میخوره به چهارشنبه سوری های سال های قبل، همیشه بابا مخالف ترقه بوده و نهایتش آتیش توی حیاط روشن میکردیم و از روش میپریدم و آخرش هم دور آتیش مینشستیم و سیب زمینی ها که توی آتیش پخته شده بودند رو میخوردیم.تا این حد تفریحات سالم و پاستوریزه :)

خلاف بزرگمون این بود که خواهری برام از این ترقه های باریک که فقط نور داشت و مثل نی قلیون بود میخرید و یواشکی میرفتیم روی پشت بوم :)

چندسال هم برخلاف میل بابا رفتیم خونه آقایی (پدربزرگ از طرف مادری) خب اونجا حسابی هیجان انگیز بود :)

آقایی خدابیامرز گیر نبود و حتی خودش ترقه میخرید برای نوه ها.یک آتیش بزرگ هم درست میکرد و همه اهل محل جمع میشدند و از روش میپریدند،آخر مراسم هم بچه ها چندتایی ترقه که داشتند رو آتیش میزدند و بازی میکردند.من اون موقع ها از این ترقه های زنبوری خوشم می اومد :)

اما خب الان دیگه مثل قبل جمعمون جمع نیست و هرکس درگیر زندگی خودش هست :(



+هیچ وقت هیچ وقت از عید خوشم نمی اومد...امسال اما کمی حسم نسبت بهش بهتر شده اونم بخاطر اینکه شدیدا دلتنگ خواهرام هستم و منتظرم بیان خونمون و یکمی دورهم باشیم،هرچند که باز جمعمون کامل نیست اما خب.

درخت های نارنج و پرتقال توی حیاط هم شکوفه دادن و بعضیاشون باز شده :)


۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۳۲ ۱۴ نظر
^_^ khakestari

بیت های دوست داشتنی ٦

دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق من

نمیدانم چرا انقدر شیرین است تکرارت

۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۰۰ ۵ نظر
^_^ khakestari

در سوگ رفتنش

چندوقتی بود که داشت نفس های آخرش رو میکشید اما من با چسب احیاش کردم. 

دیشب دیدم اصلا هیچ علائم حیاتی نداره،چسب های دورش رو باز کردم و دیدم بععععله ، شد آنچه نباید میشد :|

یکی از سیم هاش دیگه کاملا قطع شده،شارژِ گوشیم رو میگم :)

نمیدونم چرا شارژهای ایفون سیمشون انقدر زود خراب میشه :|

البته که خودِ گوشیم هم درب و داغون شده و هی انتنش میپره :| باتریش هم زود شارژ خالی میکنه، ولی خب من پررو تر از اونم :) همچنان باهاش کار میکنم.


+خیلی خیلی بدم میاد و معذب میشم از رفتن به مغازه های تعمیرات موبایل :| اینجور وقتا میگم ای کاش داداش داشتم :|

۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۴ ۱۲ نظر
^_^ khakestari

دِق شدگانیم :))

گفته بودم استادمون خیلی باحاله اما باید اضافه کنم که در دق دادن هم خیلی استاد هست :|

برای امتحان شفاهی همه رو دعوا کرد که این چه وضع فاینال بود و همه افتادید :|

بعد از شوکِ مرحمتی استاد، حالا مگه من میتونستم درباره موضوعی که بهم گفته بود حرف بزنم؟

آخرش خودش گفت چرا انقدر استرس داری؟ ریلکس باش اما خب نشد و اصلا اونجوری که میخواستم خوب حرف نزدم و مثل بقیه بچه ها هم خودم رو لوس نکردم که استاد حالا من پاس میشم یا نه...فقط با سری افتاده و شرمنده و اعصاب داغون خداحافظی کردم و رفتم.

امروز نتایج اومد و من اینجوری بودم O_o فعالیت کلاسی بهم 90 داده بود :) درسته فعال بودم سرکلاس اما با اون حرفا و خرابکاری امتحان اورال انتظار نداشتم پاس بشم :)


+امروز تولد مامانی هست و خواهری میخواست براش کیک بگیره و سورپرایزش کنه اما خب همره اول و بانک ملت نگذاشتند و با پیام های تبریک، برنامه خواهری رو بهم زدند :))

دیشب خواهری عکس گرفته بود با مامان و فرستاد توی گروه، منم بهش گفتم انقدر با مامان پُز نیا :) دو هفته دیگه مامانم رو پَس میگیرم :))


++حالا که مامان نیست، بابایی نقشش رو بر عهده گرفته و ساعت هفت صبح اومده منو بیدار میکنه که بلندشو درست رو بخون :|

۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۷ ۹ نظر
^_^ khakestari

مامانی

مامانی فردا پرواز داره برای اصفهان :) قرار شده چند روزی مامان بره خونه یکی از خواهرام.

هرچقدر هم اصرار کردند من قبول نکردم و یجورایی به این تنهایی و خلوت نیاز دارم، البته که بابا هست اما خب.

چند روزه که مامان هی سفارش ها ش رو شروع کرده.

از شما چه پنهون این دمِ رفتنی برام خیلی سخت شده و دوست دارم منم برم. ولی خب دارم مقاومت میکنم که این دوری لازمِ...حتی برای سال تحویل فقط من و بابا هستیم.


دلشوره پرواز فردا رو دارم و همش دعا میکنم مامانی صحیح و سلامت برسه.بین دعاهام یهو یادم میاد که پارسال برای عملِ مامان بین اون همه نذری که کردم، ایت الکرسی ها رو یادم رفته :|

حس میکنم مصادق این ضرب المثل شدم " گذر پوست به دباغ خونه می افته"

برای همین دارم تند تند ایت الکرسی میخونم تا بشه 400 تا...تا روم بشه برای پرواز فردای مامان به خدا رو بندازم :)) حداقل بدهکاری باهاش نداشته باشم.

۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۳ ۵ نظر
^_^ khakestari